نام کتاب: زمانی برای کشتن
من دارم جدی حرف می زنم، خوب گوش بده.» « چرا؟ شما که خودتان قبلا گفتید هیچ فرقی نمی کند که من در آنجا چه حرفی بزنم و چه رفتاری داشته باشم. نتیجه آزمایش ها و معاینات از هم اکنون مشخص شده است: من در لحظه ای که آن دو نفر را کشتم دیوانه نبودم. روانپزشکان وایت فیلد برای دولت کار می کنند، مگر نه؟ بنابر این هیچ فرقی نمی کند که من چه جوابی به پرسشهای آنها بدهم، درست است؟ در حال شکی نیست که پزشکان وایت فیلد مرا از نظر روانی کاملا سالم تشخیص خواهند «لطفا مرا وارد این ماجرا نکنید. من هم برای دولت کار می کنم.» جیک گفت: «شما برای کانتی کار می کنید.» کارل لی در حالی که یک پاکت کاغذی را خالی می کرد، گفت: «تنها چیزی که به دکترها خواهم گفت نام، درجه و شماره پرسنلی است و آنها نخواهند توانست حتی یک کلمه دیگر از من در بیاورند.» بریگانس گفت: «واقعا که بامزه ای.» اوزی گفت: «کارل لی واقعا دارد خل می شود.» کارل لی دو نی کوتاه در سوراخ های بینی اش فرو کرد، روی پنجه به این سو و آن سو رفت، به سقف اتاق زل زد و سپس دست خود را به سمت یک چیز نامرئی در بالای سرش دراز کرد، آن را در پاکت گذاشت و دوباره دستش را به طرف یک شیء مجازی و غیر حقیقی دیگر دراز کرد. هاستینگز به اتاق برگشت و با دیدن این منظره خشكش زد. کارل لی نگاهی به او انداخت، چشمانش را برای او گشاد کرد، لبخندی مصنوعی زد و دوباره دستش را بلند کرد. هاستینگز که گیج شده بود، پرسید: «این کارها چه معنی دارد؟ » کارل لی پاسخ داد: « دارم پروانه شکار می کنم.»

صفحه 407 از 765