برای هر اتومبیل سه تفنگ و به مقدار کافی مهمات. همه باید جلیقه ضد گلوله بپوشند. به کارل لى هم یک جلیقه بدهید. می خواهم که ساعت پنج و نیم راه بیافتیم.»
هاستینگز زیر لب چیزی زمزمه کرد و از اتاق خارج شد.
جیک پرسید: «فکر می کنید مشکلی پیش بیاید ؟ »
«چند تلفن ناشناس داشتیم که تهدید می کردند و دو نفر از این افراد ناشناس به انتقال هیلی به وایت فیل اشاره می کردند. فاصله اینجا تا بیمارستان وایت فیلد زیاد است و ممکن است خطری متوجه ما باشد.»
« مسیر حرکتتان را مشخص کرده اید؟ »
تصمیم گرفته ایم کمی راهمان را دور کنیم و از جاده های فرعی استفاده کنیم. مثلا چطور است از جاده شماره ?? و بعد از جاده شماره ?? استفاده کنیم؟ »
« خیلی خوب است. اگر واقعا کسی نیت سوء قصد به جان هیلی را داشته باشد، بعید است به فکر این مسیر بیفتد.»
هر چه باشد، مسئله به جان موکل من مربوط است.»
« البته باید دید تا کی موکل شما باقی می ماند.»
در حالی که جیک مشغول ادای توضیحات بود و شرح می داد که در وایت فیلد چه چیزی در انتظار کارل لى است، او با خیال راحت نان و تخم مرغ نیمرو می خورد؛ در حالی که می خندید گفت: « فهمیدم جیک، شما می خواهید که من خودم را به دیوانگی بزنم، درست است؟ »