نام کتاب: زمانی برای کشتن
دکتر روانپزشک خرناس دیگری کشید و غلتی زد و در نتیجه نیمکت گهواره ای به حرکت در آمد و چند بار به جلو و عقب رفت. بیس که هنوز خرناس می کشید، تکانی خورد و دوباره غلت زد. در عالم خواب پای راستش را دراز کرد که نتیجه پایش به شاخه کلفت و محکمی از درختچه های کنار ایوان گرفت. نیمکت برگشت و دکتر به زمین افتاد. سرش به کف چوبی ایوان خورد و پای راستش بین شاخه های درختچه گیر کرد. بیس فقط صورتش را در هم کشید، سرفه ای کرد و سپس دوباره خرناسش به آسمان بلند شد. جیک بی اختیار به طرف او دوید، اما همین که دید بیس زخمی نشده و همچنان به خواب رفته است، دوباره برگشت. لوسین در حالی که می خندید، گفت: «او را به حال خودش بگذار!» ویلینکس یک تکه یخ روی زمین گذشت، نشانه گیری کرد و سپس به آن ضربه ای زد. تکه یخ روی زمین سر خورد و از کنار سر دکتر بیس گذشت. قطعه یخ دوم درست به نوک دماغ او اصابت کرد. لوسین فریاد زد: « چه شلیک عالی ای! درست به هدف خورد.» جیک از پله ها پایین رفت و به سوی اتومبیلش برگشت. در بین راه صدای رئیس سابقش را می شنید که بلند می خندید و فحش می داد و قطعات یخ را به طرف دکتر دبلیو. تی. بیس، پزشک روانشناس و مهمترین شاهد وکیل مدافع هیلی، پرتاب می کرد. ( * * * معاون کلانتر، دی وین لونی، موقع خروج از بیمارستان به کمک چوب زیر بغل راه می رفت. او همراه همسر و سه فرزندش مستقیما از بیمارستان به زندان رفت. در آنجا کلانتر و سایر معاونین او، افراد ذخیره پلیس و چند تن از دوستانش منتظر بودند. کیک زیبایی روی میز قرار داشت و در کنار آن هدایایی که دوستان تقدیم کرده بودند، به چشم می خورد. لونی ستاره معاونت کلانتر، یونیفورم پلیس و درجه خود را حفظ کرد، اما قرار شد از آن پس در مرکز پلیس به کارهای اداری بپردازد.

صفحه 400 از 765