صورت لوسین به همان سرخی چشمانش شده بود: « میل داری یک لیوان نوشیدنی بخوری؟ » « نه. حالا که وقت نوشیدن نیست، ساعت سه و نیم بعداز ظهر است.» « واقعا؟ ساعت سه و نیم بعداز ظهر چه روزی؟» | « ساعت سه و نیم بعد از ظهر روز چهارشنبه ?? ژوئن. چند وقت است که او را می شناسید؟ » لوسین خندید و گفت: « از سی سال پیش.» « مطب دارد؟» « نه. بازنشسته است.» « داوطلبانه بازنشسته شده؟» « می خواهی بدانی که آیا او هم مثل من به اصطلاح از حرفه وکالت طرد شده است؟ » « درسته، منظورم همین بود.» « نه، او هنوز مجوز کار دارد و در پیشینه کاری و مدارک کارشناسی او هیچ نقطه سیاهی وجود ندارد.» « در وضعیت ظاهری او هم هیچ نقطه تاریکی وجود ندارد.» | « از چند سال پیش معتاد به الکل شده؛ از فرط گرفتاری و غصه مقرری همسران سابقش. سه بار وكالتش را در جریان طلاق همسرانش به عهده داشتم و بالاخره روزی رسید که تمام درآمدش صرف پرداخت مقرری همسران سابقش می شد. او هم خیال خودش را راحت کرد و بازنشسته شد.» « پس حالا خرج زندگی اش را از کجا تامین می کند.» ) « خب، راستش را بخواهی مقداری پس انداز کرده. البته همسران سابقش و وکلای آنها از این موضوع اطلاعی ندارند. در واقع وضعش چندان هم بد نیست.» « از ظاهرش معلوم است.» « بعلاوه گاهی مواد مخدر هم می فروشد، آن هم فقط به مشتری های پولدار. البته مواد مخدر واقعی که نه، منظورم داروهای مخدری است که به عنوان پزشک می تواند برای بیمارانش روی نسخه بنویسد. کارش غیر قانونی نیست، فقط غیر اخلاقی است.» « اینجا چکار می کند؟ » « گاهی به دیدنم می آید. در جکسون زندگی می کند، ولی از آنجا خوشش نمی آید. روز یکشنبه، بعد از تماس تو، با او تلفنی حرف زدم. مایل است هر چه زودتر با هیلی حرف بزند. حتی الامکان همین فردا.»