نام کتاب: زمانی برای کشتن
بوته هایی که در کنار ایوان کاشته بودند، فرو رفته بود. جیک از پله ها بالا رفت و لوسین با دیدن او تکانی خورد. « سلام جیک، حالت چطوره؟» | جیک گفت: « خوبم.» و در حالی که به شیشه خالی اشاره می کرد، اضافه کرد: « می بینم حسابی صفا بس لوسین در حالی که سعی می کرد مرتب بشیند، گفت: « می خواهم یک نفر را بهت معرفی کنم.» «آن مردی که آنجا خوابیده؟ این مرد کیست؟» « این همان روانپزشکی است که می خواستی. دکتر دبلیو. تی. بیس، اهل جکسون. یکی از دوستان من است. او تایید خواهد کرد که هیلی در لحظه قتل آن دو نفر، دیوانه بوده است.» « دکتر خوبی است؟ » « بهترین دکتر است. ما در چند مورد استاد به عدم بصیرت مجرم در لحظه ارتکاب جرم، با هم همکاری داشتیم.» | جیک به طرف نیمکت انتهایی سالن رفت، اما پس از چند قدم، دوباره ایستاد؛ دکتر با دهان باز به پشت او د بر می آمد و به غرغره آب در گلو شباهت داشت. خرمگس بزرگی جلوی سوراخ بینی اش وزوز می کرد و با هر بازدم سنگین او، کمی به عقب می رفت. ا جیک برگشت، کنار لوسین نشست و پرسید: «او پزشک است؟ » ویلبنکس با افتخار گفت: « روانپزشک است.» جیک بار دیگر به شیشه های ویسکی اشاره کرد و گفت: « مثل اینکه در این کار کمکتان کرده.» « من به او کمک کردم، نه او به من؛ مثل دیو مشروب می خورد، ولی وقتی به دادگاه می آید سرحال و « امیدوارم که اینطور باشد.» « به دردت می خورد. هیچ خرجی هم برایت ندارد، چون حق بزگی به گردنش دارم. حتما از او خوشت خواهد آمد.» « همین حالا هم از او خوشم آمده.»

صفحه 398 از 765