نام کتاب: زمانی برای کشتن
« در طول سالهای وکالتم چند نفر از موکلینم را برای معاینه پیش تو فرستادم؟» « هر چند تا که فرستادی، باز هم برای پرداخت مقرری همسران مطلقه ام کافی نبود.» « آن شکایتی که در مورد طبابت غیرمسئولانه و عدول از موازین حرفه پزشکی علیه تو مطرح شد را به خاطر داری؟ خانمی ازت شکایت کرده بود. نظام پزشکی حاضر نشد وکیلی در اختیارت قرار دهد و بنابراین مجبور شدی به دوست قدیمی ات لوسین زنگ بزنی و همین آقای لوسین بود که نگذاشت ماجرا به محاکمه کشیده شود و جریان را با مبلغ ناچیزی فیصله داد.» | « در آن مورد شاهدی وجود نداشت.» « شاهد فقط همان خانم بیمار بود. بعلاوه چندین پرونده حقوقی که نشان می داد همسران سابق جنابعالی هم دقیقا به علت خیانت مکرر به آنان تقاضای طلاق کرده بودند.» « دادستانی در آن مورد نتوانست چیزی را ثابت کند.» « دادستانی فرصتی پیدا نکرد تا چیزی را ثابت کند. مگر یادت رفته که هدف ما جلوگیری از احاله پرونده به دادگاه بود؟» « خیلی خب. خیلی خب، کمکت می کنم. ولی وضعیت مدارک تخصصی و پیشینه کارشناسی من چندان درخشان نیست.» « مگر تو مرض بدبینی داری؟»| « نه. ولی وقتی به سالن دادگاه فکر می کنم، عصبی می شوم.» « وضع مدارک پزشکی و پیشینه تو کاملا روبراه است. دادگاه قبلا هم از تو به عنوان کارشناس دعوت کرده بود. نگران نباش.» بیس به شیشه مشروب اشاره کرد و پرسید: « اعتیاد به این را چکار کنم؟» لوسین با لحن سرزنش باری گفت: « نباید اینقدر مشروب بخوری.» دکتر بیس لیوانش را روی میز انداخت و قهقهه خنده را سر داد. از فرط خنده از روی صندلی به زمین افتاد، چهار دست و پا تا انتهای ایوان را طی کرد. چنان می خندید که تمام بدنش تکان می خورد. *** یک ساعت بعد که جیک به خانه لوسین آمد، او در صندلی گهواره ای بزرگش نشسته بود. دکتر بیس در انتهای ایران روی نیمکت به خواب رفته بود و نه کفش به پا داشت و نه جوراب؛ انگشتان پایش به داخل

صفحه 397 از 765