«با سلام . جیک» ال . وینستون لاترهاوس یک کپی از این نامه دریافت کرد. نامه ای که خطاب به نوز نوشته بود هم مختصر
و صریح بود:
« عالیجناب قاضی نوز محترم،
متهم، کارل لی هیلی، تصمیم گرفته است دفاع از خود را مجددا به اینجانب محول کند. ما اکنون به تدارک جلسات دادرسی که در روز ?? ژوئیه آغاز خواهد شد مشغولیم. لطفا دستور فرمایید نام اینجانب را به عنوان وکیل مسئول دفاع از متهم فوق الذكر، در پرونده مربوطه ثبت کنند. با تقدیم احترامات فائقه. جیک بریگانس» کپی این نامه برای باکلی ارسال شد. مارشارفسکی ساعت نه و نیم صبح دوشنبه تلفن کرد. جیک او را دو دقیقه پشت خط منتظر گذاشت و سپس گوشی را برداشت: «الو؟» « با چه کلکی این جریان را سرهم بندی کردید؟ » « شما کی هستید؟» « مگر خانم منشی به شما نگفت؟ من بو مارشارفسکی هستم. می خواهم بدانم چطور توانستید این کار را بکنید.»
« چطور توانستید پرونده را از دست من بقاپید!» جیک با خود گفت: « آرام باش و عصبانی نشو، نگذار تو را تحریک کند و به خشم بیاورد...» « اگر درست به خاطرم مانده باشد، این شما بودید که پرونده را از دست من قاپیدید. » « قبل از درخواست هیلی، من هیچوقت او را ندیده بود.»
« مرا متهم به دزدی موکل می کنید؟ »
« بله. »
مارشارفسکی مکثی کرد و جیک منتظر بود که سیلی از ناسزا بشنود.