نام کتاب: زمانی برای کشتن
خشونت بی حد و وحشیگری بیلی ری کاب و پیت ویلارد باعث شده بود که تونیا نتواند هرگز فرزندی به دنیا بیاورد. آنان تونیا را چنان شکنجه داده بودند که طفل معصوم هنوز هم می ترسید آن دو نفر در کمین او باشند. آیا تونیا هرگز خواهد توانست آن خاطرات و حشتناک را از خاطره خود بزداید، بر این زخم عمیق و دردناک روانی غلبه کند و یک زندگی عادی و متعارف در پیش گیرد؟ شاید یک روانشناس خوب می توانست در این مسیر به او کمک کند. اما رفتار سایر همسالانش با او چگونه خواهد بود؟ آن دو مادر بخطا وقتی که تونیا را زجر می دادند، چه فکری در سر داشتند؟ لابد با خود می گفتند: « دختر سیاهه را نگاه آید.» • کارل لی آن دو نفر را در دادگاه دیده بود. یکی از آنها متفرعن و از خود راضی و دیگری وحشت زده و هراسان بود. لحظاتی را به خاطر آورد که در اتاقک انباری در انتظار بود و آن دو نفر همراه معاون کلانتر از پله ها پایین می آمدند. دقیقا در خاطرش مانده بود، در آن لحظه که مسلسل بدست از انباری بیرون پرید، چه خوف و وحشت بی حد و حصری بر چهره آنها نقش بست بود. صدای مهیب رگبار مسلسل، فریادهای دردناک و وحشت زده آن دو نفر که سعی می کردند دستبندهای خود را پاره کنند، به عقب برگردند و به فیلم سینمایی از جلوی چشمش گذشت. دقیقا به خاطر داشت در آن لحظه که گلوله ها بدن کاب و ویلارد را سوراخ سوراخ می کرد، لبخند زده و حتی با صدای بلند خندیده بود. هنگامی که بدن آن دو نفر بی حرکت ماند، فرار کرد و به خانه برگشت. پدر تونیا دوباره لبخند زد. نه، از کاری که کرده بود به هیچ وجه پشیمان نبود. این قتل بر وجدانش اصلا سنگینی نمی کرد. نخستین ویت کنگی که بدست او کشته شد، وجدانش را به مراتب بیشتر آزار داده بود. *** نامه ای که برای والتر سالیوان نوشته بود، کاملا مختصر و مفید بود: «جی. والتر عزیز، را به عهده نخواهد داشت. به همین دلیل از این پس به دخالت شما در این پرونده نیازی نیست. روز خوبی را برای شما آرزو می کنم.

صفحه 391 از 765