نام کتاب: زمانی برای کشتن
«خرج روانپزشک چقدر می شود؟ » « نمی دانم، هنوز تلفن نکرده ام.» « هرچه سریعتر این کار را بکن. مطب روانپزشک کجاست؟ » « همین را کم داشتیم. برخورد پسرها چطور است؟ » « برخوردشان خیلی خوب است و همیشه مواظب خواهرشان هستند. اما کابوس های تونیا خیلی برای آنها مزاحمت ایجاد می کند. وقتی تونیا از خواب می پرد و داد می زند، همه را بیدار می کند. البته پسرها فورا کنار تخت او حاضر می شوند و سعی می کنند او را آرام کنند. ولی خب، آنها هم بچه هستند و می ترسند. بخوابند. مجبور شدیم چراغ را روشن بگذاریم و تا ساعتها بیدار بمانیم.» «کارل لی جونیور، جارویس و روبرت که دردسر درست نمی کنند؟ » « نه. ولی دلشان برای پدرشان تنگ شده.») کارل لی سعی کرد لبخند بزند : « بزودی به خانه بر می گردم.» « واقعا این حرفت را باور داری؟» « خودم هم دیگر نمی دانم چه چیزی را باور دارم. ولی اصلا قصد ندارم بقیه سالهای عمرم را در زندان بسر ببرم. جیک دوباره دفاع از مرا به عهده گرفته است.» « از کی؟» « از دیروز. آن آقای وکیل اهل ممفیس، حتی یک بار هم به ملاقات من نیامد و به من تلفن هم نکرد. به همین دلیل از جیک خواهش کردم دوباره وکالت مرا به عهده بگیرد.» | « تو که می گفتی جیک خیلی جوان است.» « اشتباه می کردم. او جوان است، ولی وکیل خوبی است. از لستر بپرس» « خودت بهتر می دانی.» کارل لی همراه همسرش آهسته دور محوطه قدم می زد. به آن دو مردی فکر می کرد که اکنون بدنشان در زیر خاک گندیده و فاسد شده بود و روحشان نیز در آتش جهنم می سوخت. آن دو، قبل از مرگ، با دختر خردسال کارل لی روبرو شدند و در عرض تنها چند ساعت جسم و جان آن کودک را به تباهی کشاندند.

صفحه 390 از 765