نام کتاب: زمانی برای کشتن
« حال دخترمان خیلی بهتر شده. فکش خوب جوش خورده و شاید تا یک ماه دیگر سیمها را از داخل دندانها و فکش دربیاورند. حتما تا چند وقت دیگر می تواند مثل سابق بدود و بازی کند. فقط زخمهایش هنوز کمی درد دارند.» « وضع ..... آن یکی موضوع چطور است؟ » گوان سرش را تکان داد و گریه را سر داد. در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، بی اختیار هق هق می زد و شانه هایش بالا و پایین می رفت. بالاخره با صدای ضعیفی گفت: «تونیا هیچوقت بچه دار نخواهد شد. دکتر می گوید...» حرفش را قطع کرد و کوشید آرامش خود را بازیابد. اما چند ثانیه بعد دوباره گریه اش بلند شد و به های های تبدیل گردید و بالاخره صورتش را پشت یک دستمال کاغذی مخفی کرد. کارل لی احساس درماندگی می کرد. مشتهایش را به پیشانی اش فشرد و برای جلوگیری از سرازیر شدن اشک، دندانهایش را محکم بهم فشار داد: «دکتر چه گفت؟» گوان سرش را بلند کرد و گریه اش را فرو خورد: « دکتر روز جمعه به من گفت ضایعه ای که به تونیا وارد شده، خیلی شدید است ... ولی اصرار دارد که تونیا را پیش یک دکتر متخصص در ممفیس بفرستیم.» « یعنی مطمئن نیست؟» گوان دوباره سرش را تکان داد: « تا نود درصد مطمئن است. ولی معتقد است که یک دکتر متخصص هم باید تونیا را معاینه کند. یک ماه دیگر باید او را به ممفیس ببریم.») چشمش را پاک کرد.| مادرش نگاه می کرد و می دید که حرف می زنند، سر تکان می دهند و گریه می کنند. ناخودآگاه فهمید که مادرش درباره او خبر بدی به پدر گفته است. بی اختیار چشمانش را مالید و گریه را سر داد. گوان گفت: «کابوسهای تونیا روز به روز بدتر می شوند. من هر شب مجبورم پیش او بخوابم. خواب مردهایی را می بیند که قصد آزار او را دارند و خود را در کمد لباس مخفی کرده اند و یا در جنگل او را دنبال می کنند. اغلب خیس عرق از خواب بیدار می شود و فریاد می زند. دکتر توصیه کرده که او را پیش یک روانپزشک ببریم. دکتر می گوید قبل از آنکه تونیا بتواند بر این عقده روحی غلبه کند، وضع روانی اش از این هم بدتر خواهد شد.»

صفحه 389 از 765