نام کتاب: زمانی برای کشتن
را با سایر زندانیان تقسیم کند. اما او کارل لی هیلی بود و هیچکس جرات نمی کرد مدتی طولانی به او زل شد. تونیا مثل همیشه در کنار پدرش نشسته بود. پس از صرف غذا گوان گفت: «امروز صبح جمع آوری اعانه برای ما شروع شد.» کی این کار را راه انداخته؟» « کلیسا. اسقف اجی گفت که از این به بعد هر روز یکشنبه در کلیسا اعانه جمع آوری خواهد شد، برای کمک به ما و هزینه وكیل و دادگاه.» « چقدر جمع شده؟ » « نمی دانم. آجی اعلام کرده که هر روز یکشنبه تا پایان دادرسی، مردم را به دادن پول تشویق خواهد کرد.» « واقعا که خیلی لطف دارد. راجع به من چه گفت؟» | « در مورد خود ماجرا و جریان دادرسی و اینجور چیزها حرف زد. می گفت که حق الوكاله وكلا خیلی زیاد است و خود ما هم نیاز به پول داریم. وظیفه دینی مومنین در کمک به همنوع را یادآوری نمود و از تو به عنوان یک قهرمان یاد کرد.» کارل لی از این موضوع خوشحال و در عین حال شگفت زده شده بود. فکر می کرد کلیسا به کمک معنوی اکتفا خواهد نمود و اقدامی برای جمع آوری کمک مالی نخواهد کرد: «جمع آوری اعانه در چند کلیسا انجام می شود؟» | « در تمام کلیساهای مخصوص سیاهان در این کانتی.» کی پول را به ما می دهند؟ » « اسقف آجی تاریخ مشخصی ذکر نکرد.» | کارل لی با خود گفت: « اول سهم خودش را بر می دارد...» سپس رو به بچه ها کرد: « بچه ها! بروید آنجا کنار حصار سیمی و با خواهرتان بازی کنید. من و مادر می خواهیم با هم حرف بزنیم. ولی بی تربیتی نکنید. » کارل لی جونیور و روبرت دست تونیا را گرفتند و دور شدند. کارل لی در حالی که دور شدن بچه ها را نظاره می کرد، پرسید: « دکتر چه می گوید؟»

صفحه 388 از 765