کنترل کرد. قرار بود روز دوشنبه، درصد زیادی از این پول را به عالیجناب آجی تحویل دهند و او هم در نظر داشت پول را در محل امنی نگهداری کند. قرار بر این بود که قسمت اعظم این پول به نفع خانواده هیلی
مصرف شود.
روزهای یکشنبه بعداز ظهر، بین ساعت دو تا پنج، یک محوطه باز که دور آن با حصار سیمی محصور شده بود و در پشت زندان کلانتون قرار داشت را در اختیار زندانیان قرار می دادند. هر زندانی حق داشت سه نفر ملاقاتی را بپذیرد و مدت ملاقات هم حداکثر یک ساعت بود. در این محوطه چندین درخت سایه دار، چند میز چوبی قدیمی و یک پایه مخصوص بازی بسکتبال وجود داشت. معاونین کلانتر و سگهای تربیت شده پلیس در آن سوی حصار به نگهبانی می پرداختند.
و راهی زندان می شدند. اوزی، کارل لی را زودتر از سایرین به محوطه می فرستاد تا بتواند بهترین محل پیک نیک را که در زیر یکی از درختان نزدیک دروازه قرار داشت، رزرو کند. کارل لی زیر سایه این درخت نشست و بی آنکه با کسی حرف بزند به بازی بسکتبال که با هیاهوی فراوان همراه بود، نگاه کرد و منتظر بود که خانواده اش سر برسد. این بازی در واقع بسکتبال نبود، بلکه مخلوطی از رگبی، کشتی، جودو و هندبال بود. هیچکس جرات نمی کرد نقش داور را بازی کند. با این وجود حتی یک قطره خون هم از دماغ کسی جاری نمی شد و حتی کار به زد و خورد هم نمی کشید، چون درگیر شدن در دعوا به معنای زندان انفرادی و حذف گردش روزانه به مدت یک ماه بود. تعدادی از ملاقات کنندگان کنار حصار فلزی نشسته بودند و با همسران و دوستان خود حرف می زدند و به بازی پر هیاهوی بسکتبال خیره شده بودند. یک زن و شوهر از کارل لی پرسیدند که آیا اجازه دارند پشت میزی که او رزرو کرده بود غذا بخورند یا نه. کارل لی سری به علامت نفی تکان داد و آن دو نفر ناچار کمی دورتر روی چمن ها نشستند و به خوردن غذا پرداختند. این بار خانواده هیلی کمی زودتر از ساعت سه به محوطه رسید. معاون کلانتر، هاستینگر، که پسر عموی گوان بود، دروازه را باز کرد و بچه ها به طرف پدرشان دویدند. گوان سبد غذاها را روی میز گذاشت. کارل
و یا اگر اندامی ریز داشت و از قدرت جسمانی زیادی برخوردار نبود، حتما او را مجبور می کردند غذاها