« تو که همیشه نق می زنی و می گویی خیلی کم پدر و مادرت را می بینی. آنها هم حتما از دیدن نوه شان خیلی خوشحال می شوند.» « متوجه هستی چه می گویی؟ شش هفته بدون همسر و پدر...» | « من باید برای دفاع از هیلی خیلی کار کنم. این پرونده، تا روزی که حکم دادگاه صادر شود، تمام حواس و نیروی مرا به خود جلب خواهد کرد. مجبورم شبها هم کار کنم، آخر هفته و ...» « من که مدتهاست به این وضع عادت دارم.» | « من اصلا نمی توانم به شما برسم و توجهم کاملا روی پرونده متمرکز خواهد بود.» « مثل همیشه.»1 ) جیک لبخندی زد و پرسید: « یعنی فکر می کنی می توانی با این مسئله بسوزی و بسازی؟» « با این مسئله، بله. ولی از این دیوانه هایی که کارهای خطرناک می کنند، وحشت دارم.» « اگر تهدیدهای این افراد تبدیل به خطر مشخص و قابل لمسی گردید، تسلیم خواهد شد. در این صورت به منظور حفظ امنیت خانواده ام، پرونده را به وكیل دیگری واگذار خواهم کرد.»| « قول می دهی؟» « معلوم است که قول می دهم. بگذار لااقل هانا را پیش پدر و مادرت بفرستیم.» « اگر که اینجا به قول تو کاملا امن و بی خطر است، برای چه او را از خود دور کنیم؟ » « برای اینکه هیچ ریسکی نکنیم. هانا از گذراندن تابستان نزد پدربزرگ و مادربزرگ لذت خواهد برد. حتما بهش خوش می گذرد.» « اگر من پیشش نباشم، یک هفته هم دوام نمی آورد.»| « تو هم دوری او را بیشتر از یک هفته نمی توانی تحمل کنی.» « درسته، و به همین دلیل هانا هم اینجا می ماند. وقتی که هانا پیش من است و می توانم بغلش کنم، احساس امنیت بیشتری می کنم.» کارلا دو فنجان قهوه داغ آورد و پرسید: « روزنامه ها چیزی نوشته اند؟ » « نه. اول فکر کردم روزنامه جکسون شاید چیزی بنویسید، ولی ظاهرا دیروز بعداز ظهر خیلی دیر بوده.» « بعد از این یک هفته بیکاری، ظاهرا زمانبدی کارها از یادت رفته است.» « تا فردا صبح صبر کن و ببین.»