« چرا اینقدر زود؟ امروز یکشنبه است.» « خوابم نمی برد.» |
زده ام و از اینکه تو بی تفاوت هستی بسیار متاسفم.» « بابت دعوای دیشب معذرت می خواهم.» «لازم نیست عذرخواهی کنی، احساس تو را درک می کنم. مشکل تو این است که همیشه جوانب منفی قضیه را می بینی و هیچوقت به نکات مثبت آن توجه نمی کنی. تو اصلا متوجه نیستی که این پرونده چه اهمیتی می تواند برای ما داشته باشد.» « جیک، من از این پرونده وحشت دارم. تلفنهای ناشناس و تهدیدها را به خاطر بیاور. من آن صلیب سوزان را هنوز فراموش نکرده ام. اگر در دفاع از کارل لی هیلی موفق شوی، بتوانی در دراز مدت یک میلیون دلار درآمد داشته باشی، اما اگر برایمان اتفاقی بیافتد، پول به چه دردی خواهد خورد.» « هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. باز هم تلفنهای ناشناس و تهدید آمیزی به ما خواهد شد و شاید چند نفری در کلیسا به ما چپ چپ نگاه کنند، ولی اتفاق جدی و مهمی نخواهد افتاد.» | « از کجا اینقدر مطمئنی؟» « دیشب مفصلا در مورد همه چیز بحث کردیم و من اصلا دلم نمیخواهد امروز دوباره آن بحث را تکرار کنم. در هر حال، پیشنهاد خوبی دارم.» « ببینیم و تعریف کنیم.» « بهتر است تو هانا به کارولینای شمالی بروید و تا وقتی که محاکمه تمام بشود، پیش والدینت بمانید. پدر و
او د
باشیم که دوست دارند صلیب آتش بزنند.» « محاکمه شش هفته دیگر شروع می شود! تو می خواهی ما را یک ماه و نیم به ویلمینگتن بفرستی؟!»
« بله.)
« من پدر و مادرم را خیلی دوست دارم ولی این پیشنهاد تو خیلی مسخره است.»