«بله.»
« جیک هستم. لوسین بیدار شده؟ » « یک لحظه صبر کنید.»
« الو؟»
«جیک هستم.» « موضوع چیه؟» « خبر خوبی دارم. دیروز کارل لی هیلی عقیده اش را تغییر داد و دوباره مرا به وكالت خود انتخاب کرد. حالا من مجددا مسئول دفاع از پرونده هستم.»
کدام پرونده؟» « منظورم ماجرای هیلی است.» « آهان، همان مردی که دو سفید پوست را به جرم تجاوز به دخترش به قتل رسانید؟ دوباره وکیل او شده ای؟» | « بله، از دیروز. کار زیادی در پیش داریم.» « دادرسی کی شروع می شود؟ اگر اشتباه نکنم در ماه ژوئیه، درست است؟»
« روز بیست و دوم ژوئیه.»
« پس وقت زیادی نداریم. به چه چیزی احتیاج داری؟» « به یک روانپزشک. روانپزشکی که دستمزدش زیاد نباشد و حاضر باشد هر چه به او می گوییم تایید کند.»
باسم »
« بسیار خوب. پس کارهای لازم را انجام بدهید. من چند روز دیگر دوباره تلفن می کنم.»
???
کارلا چند ساعت بعد بیدار شد و شوهرش را در وسط کوهی از روزنامه دید که روی میز آشپزخانه تلنبار شده بود. قهوه درست کرد و بی آنکه حرفی بزند در گوشه ای نشست. جیک لبخندی زد و به ورق زدن
روزنامه ها ادامه داد.
کارلا پرسید: «کی از خواب بیدار شدی؟»
« ساعت پنج و نیم.»