کمی پس از آنکه لستر، کلانتون را به مقصد شیکاگو ترک گفت، جیک با پیژامه به حیاط آمد تا روزنامه های صبح یکشنبه را از کنار در خانه بر دارد. از کلانتون تا ممفیس یک ساعت، تا جکسون سه ساعت و تا توپلو چهل و پنج دقیقه راه بود. در هر سه شهر نامبرده روزنامه های ویژه روز یکشنبه - که ضمیمه های قطوری هم داشتند - به چاپ می رسید و تعدادی از شماره های آن به کلانتون هم ارسال می شد. جیک از مدتها پیش این روزنامه ها را آبونمان شده بود و اکنون از این کار خود شادمان بود، چون حتما کارلا می توانست بریده های زیادی برای آلبوم مطبوعاتی تهیه کند. روزنامه ها را که در مجموع قطری معادل هشت سانتیمتر داشتند روی میز قرار داد و جستجو برای مقاله مورد نظر خود را آغاز کرد. در روزنامه شهر جکسون خبر قابل توجهی به چشم نمی خورد. جیک امیدوار بود که ریچارد فلای برای سردبیر خود خبری در مورد عزل مارشارفسکی فرستاده باشد و اکنون متاسف بود که چرا وقت بیشتری برای گفتگو با این خبرنگار صرف نکرده بود. در روزنامه های ممفیس و توپلو هم خبری نبود. جیک اگر چه کمی ناراحت شد، اما اصلا تعجب نکرد. با خود گفت: « حتما روزنامه ها برای چاپ گفتگوی دیروزم با خبرنگار روزنامه جکسون، وقت کافی نداشته اند، ولی حتما روز دوشنبه آن را چاپ می کنند.» جیک از اینکه مجبور شده بود خود را از دید مردم پنهان کند، و از این احساس شرم و عدم اطمینان که بر او