«هر وقت با مارشارفسکی حرف زدید، فورا به من اطلاع بدهید. خیلی کارها مانده که باید انجام
الستر پرسید: « موضوع پول چه می شود؟» |
همان حق الوكاله ی قبلی و همان شرط قبلی، موافقی؟» کارل لی پاسخ داد: «بله، موافقم، بالاخره یک جوری پول شما را خواهم داد.»
راجع به این موضوع بعد بحث می کنیم.» کارل لی پرسید: «مسئله ی دکتر ها را چکار کنیم؟» |
بالاخره یک کاری می کنیم، بگذار ببینم. حتما راه حلی پیدا خواهم کرد.» کارل لى لبخندی زد. لستر به خواب رفته و خرناسش به هوا بلند شده بود. برادرش به او نگاه کرد و
کند.» |
جیک پوزخندی زد و ساکت ماند. لستر دروغ گوی خیلی ماهری بود و همین توانایی در جریان دادرسی پرونده اش کمک شایانی به او کرده بود. «متأسفم، جیک. من اشتباه کرده بودم.» (
نیازی به غذرخواهی نیست. ما خیلی کارها در پیش داریم و نباید وقت خود را با عذرخواهی تلف کنیم.»
در کنار پارکینگ جلوی زندان، خبرنگاری در سایه ایستاده و منتظر بود تا شاید اتفاقی بیافتد و خبری به تور بزند. خبرنگار با لحن دوستانه ای پرسید: «شما آقای بریگانس هستید؟ » شما کی هستید؟» | من "ریچارد فلای"، خبرنگار روزنامه ی "جکسون دیلی" هستم. شما آقای جیک بریگانس هستید، مگر نه؟»
«وکیل سابق آقای هیلی، اینطور نیست؟» «نه، وكیل فعلی آقای هیلی.»