«همین الان راه می افتم.»
* * * *
اوزی به در اتاق دفترش اشاره کرد و گفت: «چهار ساعت است که آن جا هستند.» «چه کار می کنند؟» | بحث می کنند، داد می زنند و فحش می دهند. از نیم ساعت پیش آرام تر شده اند. بالاخره چند دقیقه قبل کارل لی پیش من آمد و خواهش کرد به شما زنگ بزنم.» «متشکرم، بفرمایید برویم داخل.» «اوه نه، هیچ کس نگفته که به وجود من احتیاجی هست. این مسئله را باید به تنهایی حل کنید.»
جیک در زد.
)
جیک وارد شد و در را پشت سر بست. کارل لی پشت میز نشسته و لستر روی مبل دراز کشیده بود. به محض ورود جیک، لستر از جا برخاست و دست او را فشرد: «از دیدنتان خوش حالم، جیک.»
من هم از دیدنت خوش حالم. چی شد که دوباره به کلانتون برگشتی؟» | مسائل خانوادگی.» جیک به کارل لی نگاهی کرد و بعد، به طرف میز رفت و با او هم دست داد. موكل سابقش عصبانی به نظر می رسید.
می خواستید با من حرف بزنید؟ » الستر گفت: «بله جیک. لطفأ بنشینید. حتما باید با هم حرف بزنیم. کارل لی می خواهد چیزی به شما بگوید.» کارل لی با چهره ای عبوس و صدایی گرفته گرفت: «تو بهش بگو.» الستر آهی کشید و چشمانش را مالید. خسته و عصبانی بود: «ممکن نیست. این مسئله مربوط به تو و جیک است.» بعد چشمانش را بست و لحظه ای برای استراحت روی مبل نشست. جیک روی مبلی که به دیوار چسبیده بود نشست و به کاناپه خیره شد. از نگاه کردن به کارل لی که پشت میز نشسته و معلوم بود در حال جنگ و جدال با خود است، پرهیز نمود. کارل لى هم مانند برادرش ساکت بود. جیک سه دقیقه ی تمام منتظر ماند و بالاخره حوصله اش سر رفت.
چه کسی مرا به این جا دعوت کرده است؟ »