اوزی از لای میله های در سلول گفت: « ملاقاتی داری، کارل لی.»
منتظر بودم! این دفعه کی امده؟ » دنبال من بیا. پیشنهاد می کنم در دفتر من با هم حرف بزنید. حتما بحث های شما زیاد طول خواهد
کشید.»
جیک در دفترش نشسته و منتظر زنگ تلفن بود. ساعت ده شد. حتمأ لستر حالا دیگر به کلانتون رسیده بود. ساعت یازده شد. جیک پرونده های قدیمی را ورق می زد و یادداشت هایی برای اتل می نوشت. ظهر شد. به کارلا زنگ زد و به دروغ گفت که باید با یک موكل جدید ملاقات کند و بنابراین برای نهار به خانه نخواهد آمد و در ضمن به او قول داد که در ساعت های بعداز ظهر، کار های عقب افتاده ی باغچه را انجام دهد. ساعت یک شد. جیک در یکی از کتاب های مرجع، مورد جالبی را از ایالت وایومینگ پیدا کرد: یک نفر، مجرمی را که به همسرش تجاوز کرده بود به قتل رسانید و در دادگاه تبرئه گردید. مربوط به چه سالی بود؟ ????. جیک اسناد مربوطه را فتوکپی کرد، ولی دوباره
نه؟ فکر کرد به زندان برود و به بهانه ی ملاقات با لیروی، سر و گوشی آب بدهد، ولی از این تصمیم منصرف شد و به جای آن روی مبل دراز کشید. ساعت دو و ربع بود که بالاخره تلفن زنگ زد. جیک از جا پرید و در حالی که قلبش به شدت می تپید، گوشی را برداشت : «الو!» «جیک، اوزی هستم.» | خبری شده؟» | لطفا سری به زندان بزنید.» جیک با لحنی معصومانه پرسید: « برای چه؟» با شما کار دارند.» کی؟» کارل لی می خواهد با شما حرف بزند.»
بله، او هم می خواهد با شما حرف بزند.»