نام کتاب: زمانی برای کشتن
«شامپاین» یا «افینگهام» به چشم می خورند. لستر در شمال زندگی و کار می کرد، اما موطنش اینجا بود. او جایی را خانه ی خود می دانست که مادرش در آن جا زندگی می کرد: یعنی میسی سی پی. اما در عین حال می دانست که هرگز به این خانه ی از دست رفته باز نخواهد گشت. در اینجا فقر، نادانی و بی فرهنگی بیشتر از حد تحمل او رواج داشت. از وجود تبعیض نژادی چندان نگران و دلگیر نبود؛ اولا که تبعیض نسبت به سال های پیش کاهش یافته بود و ثانیا او هم مانند اکثر سیاهان به وجود تبعیض عادت کرده بود. وجود تبعیض نژادی در جامعه ی آمریکا عمیق تر و ریشه دار تر از آن بود که به این زودی از بین برود، اما به تدریج از ظواهر زشت آن کاسته می شد. هنوز هم همه چیز متعلق به سفید پوستان بود. آن ها هنوز هم همه چیز را کنترل می کردند و بر اهرم های قدرت تسلط داشتند و کسی هم به این موضوع اعتراض نداشت. این ها روابط و مناسباتی بود که هرگز تغییر نمی کرد. چیزی که لستر نمی توانست تحمل کند، بی سوادی، سطح نازل فرهنگ، نادانی، فقر و ادبار حاکم بر زندگی بسیاری از سیاه پوستان بود: خانه های چوبی شکسته و مخروبه، درصد بالای مرگ و میر نوزادان، بی کاری، تعداد بسیار زیاد مادرانی که بدون شوهر زندگی می کردند و سیر کردن شکم فرزندان شان درمانده و عاجز بودند. این وضعیت چنان تأسف بار و غیر قابل تحمل بود که بالاخره لستر هم مانند هزاران سیاه پوست دیگر از میسی سی پی فرار کرد و در شمال برای خود شغلی دست و پا نمود. هر وقت به میسی سی پی می آمد، از یک طرف تنفس در موطن قدیمی و دیدن خانواده او را خوش حال و شاد میکرد، ولی از طرف دیگر مشاهده ی مظاهر فقر وادبار، قلب او را می فشرد و بر غمش می افزود. البته جوانب مثبتی هم وجود داشت: کارل لی کار خوب و شرافت مندانه ای داشت، صاحب اکنون همه چیز دوباره به خطر افتاده بود و گناه این فاجعه به گردن دو سفید پوست مست مادر به خطابود. سیاهان برای ولگردی و کار های خلاف خود بهانه های خوبی داشتند، اما سفید پوستانی که در این دنیای سفید و ثروتمند زندگی می کردند، برای دست زدن به چنین جنایت های کثیفی چه عذر و بهانه ای می توانستند بیاورند؟ خوشبختانه آن دو جوان شرور اکنون در زیر خروارها خاک خفته بودند و کرم ها گوشت تن شان را می خوردند. لستر به وجود برادر افتخار می کرد. پس از شش ساعت رانندگی، در نزدیکی شهر کایرو» از روی رودخانه گذشت و بالاخره به میسی سی پی رسید و یک ساعت بعد، اتومبیلش را جلوی ساختمان دادگاه متوقف کرد. از بیست ساعت پیش خواب به چشمش راه نیافته بود.

صفحه 374 از 765