نام کتاب: زمانی برای کشتن
چند ثانیه سپری شد. هر دو نفر سکوت کردند. بالاخره کشیش عصایش را به زمین تکیه داد و با زحمت از جا برخاست: «به اندازه ی کافی حرف زدم. حالا دیگر از اینجا می روم. موفق باشید کارل لی.» هیلی سر را تکان داد و گفت: «از اینکه نگران سرنوشت من هستید بسیار متشکرم. از این که قبول زحمت کردید و به ملاقات من آمدید هم ممنونم.» بگذارید صریحا چیزی به شما بگیم: پرونده ی شما خود به خود و به اندازه ی کافی سنگین و مشکل هست. با استخدام یک وکیل بی وجدان و خلافکار مثل مارشارفسکی، آن را سنگین تر و مشکل تر نکنید.» الستر روز جمعه کمی پیش از نیمه شب از شیکاگو به راه افتاد و این بار هم طبق معمول تنها بود. همسرش چند ساعت قبل به طرف شمال حرکت کرده بود تا آخر هفته را در «گرین بی» نزد والدینش بگذراند. لستر، گرین بی را دوست نداشت و همسر سوئدی اش از میسی سی پی متنفر بود. به همین دلیل غالبا هر یک جداگانه تعطیلات را نزد خانواده ی خود می گذراند. والدین همسرش اشخاص شریف و مهربانی بودند و او را مانند پسرشان دوست داشتند؛ اما تفاوت میان آن ها بیش از حد زیاد بود، آن هم نه تنها به دلیل تفاوت رنگ پوست. لستر سفید پوستان زیادی را در جنوب می شناخت. طبیعت از همه ی آن ها خوشش نمی آمد و با طرز تفکر و عقاید اکثر آن ها هم مخالف بود. اما لااقل تبار، کاملا فرق می کردند. تفاوت میان آن ها و کسی مانند لستر فاحش و غیر قابل تصور بود. سنت ها، آداب و رسوم، نوع حرف زدن، غذا ها، خلاصه همه چیز آن ها به نظر لستر بیگانه و نا آشنا بود. الستر در جمع آن ها هرگز احساس آرامش نمی کرد. ظاهر متارکه ی میان او و همسرش اجتناب ناپذیر بود و به احتمال زیاد این رویداد در سال آینده اتفاق می افتاد. لستر سیاه پوست بود. دختر عموی همسرش در اوایل دهه ی هفتاد با یک سیاه پوست ازدواج کرد و این ازدواج سر و صدای زیادی به راه انداخت و توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد. ازدواج با لستر ظاهرا برای همسر سوئدی اش یک هوس گذرا بود که تدریجا جاذبه اش را از دست داده بود. خوشبختانه فرزند نداشتند. ساعتی از نیمه شب گذشت. اکنون مناظر دو طرف جاده ی بین ایالتی شماره ی ??. با هم هیچ تفاوتی نداشت. در هر دو طرف، چراغ خانه های روستایی، مزارع و کشتزار های کوچک و شهر کوچکی مانند

صفحه 373 از 765