دبیرستان به به مدرسه ی راهنمایی مختلط تبدیل شد که در کلاس های آن کودکان سفید و سیاه در کنار هم درس می خواندند. کارل لی، استریت را از وقتی که عالیجناب سکته کرد، ندیده بود. موس، پیرمرد را معرفی کرد: «کارل لی، ایشان عالیجناب ایسا یا استریت هستند.» ایشان را می شناسم.» بسیار خوب، پس شما را تنها می گذارم.» کارل لی پرسید: «حال شما چطور است، عالیجناب؟»
در حدی که شرایط اجازه می دهد، بد نیستم.» من هم در زندان بوده ام، سال ها قبل. زندان جای وحشتناکی است. اما متأسفانه وجود آن ضروری است. رفتار مأمورین با شما چگونه است؟» | اصلا شکایتی ندارم. اوزی تمام درخواست های مرا برآورده می کند.» بله، اوزی. همه ی ما به وجود او افتخار می کنیم، اینطور نیست؟ »
درست است، عالیجناب. او پلیس خیلی خوبی است و خیلی هم با ما تفاهم دارد.» کارل لی این پیر مرد عضا به دست را ورانداز کرد. اندامش ضعیف وخسته بود، اما حواسی جمع، هوشی سرشار و صدایی محکم و نافذ داشت. «ما به تو هم افتخار می کنیم، کارل لی. من از خشونت متنفرم، اما متأسفانه کاربرد آن گاهی لازم است. شما سزاوار هیچ ملامت و سرزنشی نیستید.» هیلی گفت: «بله، عالیجناب» درست نمی دانست چه واکنشی باید نشان دهد.
حتما می پرسید که منظورم از آمدن به اینجا چیست.» کارل لی سری تکان داد. استریت نوک عصایش را چند بار روی زمین کوبید. «من نگران جریان محاکمه ی شما هستم. همه ی سیاه پوستان نگرانند. اگر شما سفید پوست بودید، می توانستید مطمئن باشید که هیئت منصفه شما را تبرئه خواهد کرد. تجاوز به یک کودک معصوم، جنایت غیر قابل تصوری است و چه کسی می تواند پدری را که انتقام این جنایت را گرفته و عدالت را اجرا کرده است، سرزنش کند؟ البته منظور من یک پدر سفید پوست است. یک پدر سیاه پوست هم می تواند از جامعه ی سیاه پوستان توقع چنین تفاهمی را داشته باشد، اما متأسفانه در اینجا مشکلی وجود دارد: افراد هیئت منصفه سفید پوست خواهند بود، و به این دلیل یک پدر سیاه پوست و یک پدر سفید پوست در برابر دادگاه از شانس مساوی برخوردار نیستند. متوجه منظور من هستید؟» «بله، فکر می کنم متوجه شدم.»