«اطاعت می شود کلانتر»
* * * *
عالیجناب ایسا یا استریت در سال های اوج فعالیتش، یعنی در سال های دهه ی ??، لوکوموتیو و نیرو ی محرکه ی اصلی جنبش دفاع از حقوق مدنی سیاهان در فورد کانت بود. او همراه با دکتر «مارتین الوترکینگ» در ممفیس و مونتگمری تظاهرات کرده بود. در کلانتون، کاراوی و دو شهر دیگر در شمال میسی سی پی راهپیمایی های اعتراض آمیزی سازماندهی کرده بود. در تابستان ???? پذیرای دانشجویانی شد که از شمال کشور برای حمایت از سپاهان به میسی سی پی آمدند و تلاش آن ها را برای نام نویسی سیاهان در فهرست واجدین شرایط شرکت در انتخابات، هماهنگ نمود. در آن تابستان
ها برای دیدار استریت به کلانتون می آمدند. استریت یک عصیانگر افراطی نبود؛ او مردی آرام، با
گذاشتند. او در آن جو پر از نفرت و اختلاف و خشونت، بارقه ی امیدی بود که صلح و دوستی را موعظه می کرد. در سال ???? به طور غیر رسمی به تبعیض و جدایی نژادی در سیستم آموزشی و مدارس فورد كانت خاتمه داد، کلاس های مختلط را به وجود آورد و از بروز هرج و مرج و خشونت در این منطقه جلوگیری نمود. در سال ???? دچار یک سکته ی مغزی شد که نیمه ی راست بدنش را فلج نمود، اما بر سلول های مغزی و عقل و هوش او تأثیر منفی نگذاشت. اکنون، یعنی در سن هفتاد و هشت سالگی، هنوز هم می توانست بدون کمک دیگران هر چند آهسته و با تکیه بر عصا راه برود. هنوز هم با وقار و سر افراز بود و احترام هر مخاطبی را بر می انگیخت. پس از ورود به دفتر کلانتر، روی کاناپه نشست و از خوردن قهوه امتناع نمود. موس جونیور اتاق را ترک کرد و برای آوردن کارل لی به زندان رفت.
بیداری، کارل لی؟» مخصوصا نجوا کنان حرف می زد تا سایر زندانیان بیدار نشوند، چون می دانست آن ها به محض بیدار شدن، درخواست های بی انتهای خود را شروع خواهند کرد: صبحانه، دارو، وكیل مدافع، ضامن و ... بعضی از آن ها حتی سراغ همسر یا فرزندانشان را هم می گرفتند. کارل لی فورا بلند شد و گفت: «بله، دیشب اصلا خوابم نبرد.» | موس گفت: « ملاقاتی داری.» و آهسته قفل در سلول را باز کرد.
عالیجناب استریت آشنا شده بود. کمی پس از آن تاریخ، جدایی نژادی در مدارس از بین رفت و آن