نام کتاب: زمانی برای کشتن
لیروی پرسید: «می دانی ردک های هیئت منصفه، وقتی تو را همراه مارشارفسکی ببینند، چه فکری خواهند کرد؟» «نه، چه فکری می کنند؟ » با خود خواهند گفت: این کاکاسیاه بیچاره حتما گناهکار است. او خودش را به این وکیل متقلب و بی وجدان فروخته تا او بتواند جلوی دادگاه ظاهر شود و ادعا کند که موکلش بی گناه است.» هیلی زیر لب حرف های نامفهومی زمزمه کرد. کارل لی، تو داری با دست خودت، خودت را به اتاق گاز می فرستی.» | ساعت شش و نیم صبح یکشنبه بود که تلفن دفتر کلانتر زنگ زد. موس جونیور تاتوم مسئول کشیک بود. کلانتر می خواست با او حرف بزند. موس پرسد: «چرا به این زودی بیدار شدید؟ » اوزی پاسخ داد: «خودم هم نمی دانم که بیدارم یا نه، گوش بده موس ... واعظ سیاه پوستی به نام "استریت" را به خاطر می آورید؟ عالیجناب ایسا یا استریت"؟ » «نه، فکر نمی کنم.» «چرا حتما یادتان می آید. پنجاه سال تمام در کلیسای "اسپرینگ دیل" در شمال شهر موعظه می کرد. اولین عضو سازمان NAACP در فورد کانتی بود. در سال های دهه ی ?? به سیاه پوست های این منطقه یاد داد که چطور باید راهپیمایی های اعتراض آمیز و بایکوت های سیاسی را سازماندهی کنند.» حالا یادم افتاد. کوکلوکس کلان یکبار خدمتش رسیده بود، درست است؟ » بله، حسابی کتکش زدند و خانه اش را به آتش کشیدند. در تابستان ????.» مگر چند سال پیش فوت نکرده بود؟» «نه. از ده سال پیش نیمه جان است، اما هنوز هم می تواند تکانی به خود بدهد. به هر حال، این شخص ساعت پنج و نیم به من تلفن کرد و یک ساعت تمام با من حرف زد. یادآوری کرد که کار هایی برای من انجام داده و حتی به گردن من دارد.»| چه می خواست؟» ساعت هفت پیش شما می آید. می خواهد با کارل لی حرف بزند. نمی دانم منظورش از این کار چیست. ولی سعی کنید رفتار دوستانه ای داشته باشید و دفتر مرا در اختیارش بگذارید. خودم هم بعدة می آیم.»

صفحه 368 از 765