کارل لی با صدای خشنی گفت: «زودباش بگو ببینم.» بعد به تخت لیروی نزدیک شد و به او، که هم ریز اندام تر و هم ضعیف تر از کارل لی بود، خیره شد. ترس وجود لیروی را فرا گرفت. قیافه ی تهدید آمیز کارل لی بهانه ی مناسبی بود که هر چه در دل داشت، بیرون بریزد. ظاهرا گزینه ی سومی وجود نداشت: یا باید هر چه می دانست به کارل لی می گفت و یا پیه یک کتک حسابی را به تن می مالید. بالاخره گفت: «وکیل جدیدت آدم ناباب و متقلبی است. هیچ علاقه ای هم به تو و پرونده ات ندارد. او فقط در پی سر و صدای تبلیغاتی است. تو برای او فقط یک وسیله برای رسیدن به اهداف تبلیغاتی اش هستی. از هفته ی پیش کسی به پرونده ات حتی دست هم نزده است. جیک همین امروز بعدازظهر پرونده را نگاه کرده؛ هیچ اثری از آقای وكیل اهل ممفیس وجود ندارد. سر او شلوغ تر از آن است که برای بررسی پرونده به کلانتون بیاید. در ممفیس باید از کلاهبردار ها و قاچاقچیان دفاع کند، منجمله از دوست سرکار، آقای کت براستر.»
تو دیوانه ای لیروی.» «خیلی خب، من دیوانه ام. حالا صبر کن ببین کی ثابت می کند که در لحظه ی ارتکاب جرم دیوانه شده بودی. صبر کن ببین این یارو چقدر از جان و دل روی پرونده ات کار خواهد کرد.» از کی تا حالا تو کارشناس امور قضایی شدی؟»
تو از من سؤال کردی، من هم به تو جواب دادم.» ) کارل لی به طرف میله های سلول رفت و دست های بزرگش را دور آن ها حلقه کرد. در هفته های گذشته، سلول به نظرش روز به روز کوچک تر شده بود. هر روز که می گذشت تفکر و برنامه ریزی برایش سخت تر می شد. در سلول زندان نمی توانست فکرش را متمرکز کند. او فقط چیز هایی را می دانست که سایرین برایش تعریف می کردند و هیچ فرد مورد اعتمادی هم در اطرافش وجود نداشت. گوان فرد منطقی و خونسردی نبود. اوزی غالبا سکوت می کرد و حرف نمی زد. لستر در شیکاگو بود. فقط به جیک اعتماد داشت، اما حالا به جای او یک وکیل دیگر گرفته بود و علت این کارش فقط یک چیز بود: پول. یک هزار و نهصد دلار پول نقد. این پول را بزرگ ترین شیاد و قاچاقچی شهر مفیس به او داده بود، کسی که وکیلش متخصص در دفاع از کلاهبرداران و قاچاقچیان و سایر بزهکاران بود. آیا مارشارفسکی وکالت اشخاص درستکار و شرافتمند را هم به عهده می گرفت؟ وقتی اعضای هیئت منصفه، کارل لى و مارشارفسکی را در کنار هم ببینند چه فکری خواهند کرد؟ حتما او را گناهکار خواهند دانست. چرا باید سرنوشت خودش را به دست چنین وکیل خلافکار و بی وجدانی بسپارد؟