نگران به نظر می رسی، لیروی، خبر بدی به تو رسیده؟» | «نه، فقط جریان وثیقه هنوز حل نشده. جیک می گوید چند روزی طول می کشد تا از بازداشتگاه آزاد شوم.»
راجع به من هم چیزی گفت؟» «نه، چیز زیادی نگفت.»
فقط پرسید که حالت چطوره؟ » «همین؟»
بله.»
(
از من دلخور نیست؟» «نه، فقط نگران وضعیت تو است.»
نگران است؟ چرا؟» لیروی پاسخ داد: «نمی دانم.» سپس روی تخت دراز کشید و دست هایش را زیر سرش گذاشت. یالله لیروى، حرف بزن. تو خیلی چیز های دیگر هم می دانی. زودباش بگو. جیک دیگر چه گفت؟» از من قول گرفته که چیزی به تو نگویم. می گفت این حرف ها محرمانه است. اگر وکیل تو حرف هایی را که از تو شنیده برای سایرین بازگو کند، تو خوشت می آید؟» «فعلا که وكیل من اصلا به حرف هایم گوش نداده.» |
حالا هم وکیل خوبی دارم.» | از کجا اینقدر مطمئنی؟ تو که هنوز ندیدیش. این آقا سرش آن قدر شلوغ است که فرصت آمدن به اینجا و ملاقات با تو را ندارد؛ و وقتی که سرش اینقدر شلوغ باشد، پس اصلا فرصت ندارد که به پرونده
ی تو برسد.»
تو این چیز ها را از کجا می دانی؟ » از جیک پرسیدم.» راستی؟ خب، اون چی گفت؟ » لیروی ساکت ماند.