نام کتاب: زمانی برای کشتن
«لیروی، حواست کجاست؟... با کارل لی که حرف نزدی، هان؟ » معلومه که حرف زدم. ما در یک سلول زندانی هستیم و تمام مدت با هم حرف می زنیم. برای وقت گذرانی، غیر از حرف زدن چاره ای نداریم.» در مورد حرف های دیروزمان که چیزی به او نگفتی؟ » «نه، من قسم خورده بودم چیزی نگویم.» «خوبه.» ولی یه چیز مسلمه، آقای جیک؛ کارل لی خیلی نگران است، هنوز هم منتظر است که وکیل جدید به های دیروز به او نگویم. فقط گفتم که شما وکالت مرا به عهده گرفته اید.» | این که اشکالی نداره.» کارل لی می گفت آن وقت ها که شما وکیلش بودید، مرتب در زندان به ملاقاتش می آمدید و در مورد جرئیات پرونده با او حرف می زدید. همیشه می گوید جیک وکیل خوبی است.» | ولی حالا که ظاهرا یکی بهتر از من پیدا کرده.» به نظرم کارل لی حسابی قاطی کرده و دیگر اصلا نمی داند به چه کسی باید اعتماد کند. ولی پسر بدی بین خودمان بماند.» «خیلی خب، باشه. ولی بالاخره یک نفر باید وضعیت را برایش روشن کند.» کارل لی قبل از عزل من با هیچ کس مشورت نکرد و خودسرانه و با کمال بی فکری وكیل دیگری گرفت. او آدم بالغی است و حق دارد هر تصمیمی که دلش می خواهد بگیرد. ولی حالا هم باید عواقب این تصمیمش را تقبل کند.» جیک مکثی کرد، کمی به لیروی نزدیک تر شد و صدایش را پایین آورد: «حالا یک مطلب دیگر هم به تو می گویم، ولی باید قول بدهی که این موضوع را هم پیش خودت نگهداری. من همین نیم ساعت پیش پرونده ی کارل لی را ورق زدم. پرونده اش اصلا دست نخورده است و هیچ تفاوتی با هفته ی قبل ندارد. وکیل جدید کارل لی هنوز اصلا پرونده را ندیده و نمی شناسد.» لیروی چینی به پیشانی انداخت، سری تکان داد و گفت: «وای، وای، چه بد!»

صفحه 364 از 765