«به کارل لی بگو که با آیریس تلفنی حرف زده ای و او همه چیز را برایت گفته است.»
«آیریس کیست؟ منظور شما را نمی فهمم.»
خواهش می کنم دست بردار لستر، سال هاست که همه این موضوع را می دانند. فقط پدر آیریس هنوز از جریان بویی نبرده است. ولی او هم بلاخره روزی مطلع خواهد شد.» |
امیدوارم که هیچوقت متوجه نشود. چون در غیر اینصورت، یک قتل دیگر روی خواهد داد و آنوقت شما یک موکل جدید خواهید داشت.»
«من که فعلا حتى موکلینی را که قبلا با پای خودشان به سراغم آمده بودند هم نمی توانم حفظ کنم. روز شنبه حتما
جیک ساعت ده ونیم شامی را که در اجاق مایکروویو گرم شده بود، صرف کرد. هانا از چند ساعت پیش به خواب رفته بود. با همسرش کارلا در مورد لیروی گلاس و جوانک سفید پوستی که پشت فرمان یک وانت مسروقه دستگیر شده بود، صحبت کرد. در مورد کارل لی هم حرف هایی زد، اما چیزی راجع به لستر نگفت. کارلا از اینکه همسرش
افراد ناشناس تلفن های تهدید آمیز خواهند کرد، نه کسی صلیب آتشینی را در خانه ی آن ها بر خواهد افراشت و نه همسایگان و همشهریان در کلیسا به آن ها چپ چپ نگاه خواهند کرد. به شوهرش اطمینان داد که: «نگران نباش، حتما پرونده های جالب و فرصت های مناسب دیگری گیرت خواهد آمد.» جیک ساکت بود و به حرف های همسرش گوش می داد، شامش را می خورد و لبخند می زد.