جیک با خود گفت: «نه، رد کردن نظرات لستر و دادن پاسخ منفی در یک مکالمه ی تلفنی برای کارل لی کار آسانی است. برای تغییر عقیده ی او لازم است لستر با برادرش رودررو گردد و با او حضورا درگیر شود و برخورد کند. الستر باید به کلانتون بیاید...»
تغییر بدهی؛ ولی نه تلفنی.»
الستر چند ثانیه ای مردد ماند و جیک با هیجان فراوان انتظار می کشید: «امروز چه روزی است؟»
پنجشنبه، شش ژوئن.»
بینم چکار می شود کرد... از اینجا تا کلانتر ده ساعت راه است. فردا از ساعت چهار بعداز ظهر تا نیمه شب شیفت دارم، روز یکشنبه هم همینطور. من می توانم ساعت ?? فردا شب راه بیفتم و ساعت ده صبح روز شنبه در کلانتون باشم. آنوقت اگر صبح روز یکشنبه دوباره از کلانتون راه بیفتم، می توانم سروقت به کارم برسم. البته باید دو سه روز به طور کلی از خواب چشم پوشی کنم، ولی این مشکل را هم یک طوری حل خواهم کرد.»
موضوع خیلی مهم است، لستر، فکر می کنم ارزش این همه زحمت و سفر را دارد.»
«جیک، شما روز شنبه کجا هستید؟»
همینجا، در دفتر کارم.»
بسیار خوب. من مستقیما به زندان خواهم رفت. اگر به وجود شما احتیاجی بود، به دفترتان زنگ می زنم.»
موافقم. ولی بک مطلب دیگری هم هست: کارل لی به من گفته بود که حق ندارم با تو تماس بگیرم. بهتر است در مورد این گفتگوی بین ما حرف نزنی.»
پس چه جوری مسئله را توضیح بدهم؟ »