«چرا که نه، آقای فرماندار؟ مگر ژست های جلوی دوربین شما برای همین منظور نیست؟ همه این موضوع را می دانند: آهای نگاهش کنید، روفوس باکلی باز هم دنبال دوربین خبرنگارهاست، می خواهد هر طور شده فرماندار
و
بشه.»
«من به وظایف قانونی خودم عمل می کنم و به نمایندگی از دولت سعی می کنم تبهکاران را به سزای اعمالشان
برسانم.»
کارل لی هیلی تبهکار نیست.»
|
«من او را به اتاق گاز می فرستم.»
این موضوع آنقدر هم که فکر می کنید آسان نیست.»
خواهید دید که حکم اعدامش را خواهم گرفت.»
هر دوازده نفر عضو هیئت منصفه باید با محکوم کردن او موافق باشند»
«هیچ مشکلی نیست.» |
همانطور که گرفتن حکم کیفر خواست از هیئت منصفه ی قبلی مشکل نبود؟»
:: مر
با کلی ناگهان سر جایش میخکوب شد، نگاهی به جیک انداخت و چشمانش را ریز کرد. روی پیشانی بلندش سه چین عمیق پیدا شد: «در مورد دادگاه بزرگ هیئت منصفه چه اطلاعی دارید؟» |
همانقدر که شما اطلاع دارید. اگر یک رأی کمتر آورده بودید، اصلا کیفر خواستی صادر نمی شد. »
«دروغ محض است!»
خواهش می کنم، آقای فرماندار. اینجا که مصاحبه ی مطبوعاتی نیست. من دقیقا خبر دارم که در اتاق هیئت منصفه چه گذشت. چند ساعت پس از پایان جلسه همه ی اطلاعات در اختیار من بود.»