«نه، من می خواستم در مورد پرونده ی هیلی با شما مذاکره کنم، ولی ظاهرا خیلی گرفتارید.»
«بله، و از این گذشته اصلا مایل نیستم در مورد هیچ موضوعی با شما مذاکره کنم، آقای فرماندار.»
از این حرف ها دست بردارید!»
«چرا؟ مگر دروغ می گویم؟ شما اگر از نظر تبلیغاتی به سودتان باشد، حاضرید حتی علیه مادرتان هم کیفر خواست صادر کنید.»
با کلی از جا برخاست و شروع به قدم زدن در پشت صندلی اش کرد: «خیلی دلم می خواست که وكالت هیلی هنوز هم با شما بود، بریگانس» صدای باکلی با ادای هر کلمه بلندتر می شد.
با این نظر شما موافقم.»
دلم می خواست هنوز وکیل هیلی بودید، آنوقت چنان درسی به شما می دادم که هرگز فراموش نمی کردید. به شما نشان می دادم که چطور باید حکم اعدام یک قاتل را از هیئت منصفه گرفت. چنان شکستی به شما می دادم که نمی توانستید کمر راست کنید.»
تا کنون که در این زمینه موفقیت چندانی نداشته اید.»
به همین دلیل دلم می خواست که وكالت هیلی هنوز هم به عهده ی شما بود. این را از صمیم قلب می گویم.» خون به صورت باکلی دویده و آن رنگ سرخ ارغوانی آشنا در چهره اش پدیدار شده بود.
سخت نگیرید. حتما فرصت های دیگری بدست خواهید آورد، جناب فرماندار.»
دادستان منطقه با صدای رعد آسایی فریاد زد: «به من نگو فرماندار!»