نام کتاب: زمانی برای کشتن
جیک صورتش را آنقدر جلو برد که نوک بینی اش تقریبا به بینی آتل می رسید: «دلتان می خواهد که از اینجا اخراج نشوید؟» صدا در گلوی اتل گیر کرده بود، بنابراین فقط سرش را تکان داد. | «پس خوب دقت کنید و کاری را که بهتان می گویم، دقیقا انجام بدهید. همین الان به طبقه ی بالا بروید و آقای باکلی را به سالن کنفرانس هدایت کنید. من در آنجا با او گفتگو خواهم کرد و از این پس هم هیچکس را به اتاق کارم راه ندهید.» | اتل سریعا اشک هایش را پاک کرد و از پله ها بالا رفت. چند ثانیه بعد، دادستان منطقه در اتاق کنفرانس، پشت در بسته نشسته بود و انتظار می کشید. جیک در آشپز خانه که دیوار به دیوار سالن کنفرانس قرار داشت ایستاده بود، آب پرتقال می خورد و در مورد باکلی فکر می کرد. با آرامش تمام لیوان آب پرتقالش را تمام کرد و پس از گذشت ?? دقیقه در را باز کرد و وارد سالن شد. با کلی در انتهای میز بزرگ کنفرانس نشسته بود. جیک در این سوی میز، یعنی در دورترین نقطه ی ممکن نسبت به وی، روی صندلی نشست. سلام روفوس، چه کار دارید؟» «چه دفتر قشنگی! دفتر سابق لوسین است، مگر نه؟» بله. برای چه منظوری اینجا آمده اید؟» برای دیدار شما.» من خیلی کار دارم.» و من هم میل دارم در مورد پرونده ی هیلی با شما مذاکره کنم.»

صفحه 344 از 765