نام کتاب: زمانی برای کشتن
«اصلا اطلاع نداشتم که این ساختمان به آقای باکلی تعلق دارد.» اتل باز هم بی حرکت ماند و حرفی نزد. اصلا اطلاع نداشتم که کلید دفتر کار من در جیب باکلی است.» باز هم از اتل صدایی بر نخاست. جیک باز هم صورتش را نزدیک تر برد و گفت: « انصاف حکم می کند که بابت این کار، شما را اخراج کنم.» لب پایین آتل می لرزید و در مانده به نظر می رسید. دیگر از شما خسته شده ام اتل، از رفتار شما خسته شده ام، از صدای شما، از کله شقی های شما. از نوع رفتارتان با مراجعین به جان آمده ام. دیگر تاب دیدن شما را ندارم.» چشمان خانوم منشی پر از اشک شد: « خیلی متأسفم.» «نه، اصلا اینطور نیست. شما سالهاست که خیلی خوب می دانید وقتی من بیرون از ساختمان هستم، هیچکس، هیچکس، حتی همسرم ، حق ورود به دفتر کارم را ندارد.» ولی آقای باکلی خیلی اصرار کرد ..»| آقای باکلی آدم بیشرفی است. او بابت دربدر کردن و به خاک سیاه نشاندن مردم حقوق می گیرد. ولی من اجازه ی اینکار را در دفترم به هیچکس نمی دهم.» | «هیس! صدای شما را می شنود.» «خوب، بشنود. خودش خوب می داند که آدم بیشرفی است.»

صفحه 343 از 765