«بله این موضوع را می دانم.»
«خیلی برایت متأسفم، جیک.»
همدردی شما بسیار تسکین بخش است.»
این پرونده برای ما بسیار جالب و مهم است. ما معمولا روی پرونده های جزایی کار نمی کنیم.»
جیک گفت: «بله، می دانم.» و برای فرار از این موقعیت ادامه داد: «متأسفانه وقت خیلی تنگ است. از دیدار شما خوشحال شدم، ال. وینستون لطفا به جی. والتر، اف.روبرت و سایرین سلام مرا برسانید.» سپس برای کی. پیتر سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
جیک دزدکی از در پشتی ساختمان خارج شد و در حالی که از بدشانسی خویش که موجب این سرکوفت و تحقیر جدید شده بود، به خود ناسزا می گفت، با عجله به دفترش بازگشت.
در حالی که به سوی پله ها می رفت، از اتل پرسید: «تنک اسکیلز تلفن نزد؟»
«نه، ولی آقای باکلی منتظر شماست.»
جیک روی همان پله ی اول بی حرکت ایستاد و بی آنکه لبانش را تکان دهد از لای دندان هایش پرسید: «کجا؟»
«طبقه ی بالا، در اتاق کار.»
خیلی آرام به طرف میز تحریر منشی اش رفت و به جلو خم شد، به طوری که صورت او با صورت اتل تنها چند سانتیمتر فاصله داشت. اتل خلاف بزرگی مرتکب شده بود و این را خودش هم خوب می دانست.
جیک با خشم فراوان نگاه نافذی به اتل انداخت و گفت: «اصلا اطلاع نداشتم که با کلی از من وقت ملاقات گرفته
است.»
اتل جرات نگاه کردن به صورت جیک را نداشت و به ماشین تحریرش خیره شده بود.