نام کتاب: زمانی برای کشتن
روز چهارشنبه، وضعیت دفتر جیک کم کم به حالت عادی برگشت. موکلین می آمدند و می رفتند و اتل هم رفتاری بسیار دوستانه داشت، یا بهتر است بگوییم رفتارش در حد توان یک پیرزن معتاد به مرض نق زدن، دوستانه بود. جیک به کارهای عادی و روزمره مشغول شده بود. اما زخم درونش هنوز التیام نیافته بود. از خوردن صبحانه در کافه تریا صرف نظر می نمود و سعی می کرد پایش به ساختمان دادگاه نرسد. برای تقدیم درخواست ها و اظهاریه ها، اتل را به دادگاه می فرستاد. هنوز هم گیج و بر آشفته بود و احساس شرمندگی و تحقیر می کرد. نمی توانست حواس خود را بر روی پرونده های دیگر متمرکز کند. ابتدا به این فکر افتاد که برای مدتی طولانی به مرخصی برود، اما از نظر مالی قدرت این کار را نداشت. پول زیادی برایش نمانده بود، ولی با این حال انگیزه ی کافی برای کار به کارل لی که چند بلوک آنطرف تر در سلولش نشسته بود فکر می کرد. بیش از هزار بار از خود پرسیده بود که چرا موكل سابقش تصمیم گرفته است وکیل دیگری برای خود انتخاب کند:« اشکال از خود من است. من از کارل بگیرند.» از مارشارفسکی متنفر بود. گزارش های تلویزیونی در مورد او را بخاطر آورد؛ همیشه مغرور و متفرعن وارد دادگاه می شد یا از سالن داگاه ممفیس بیرون می آمد. در برابر خبرنگاران در مورد بی گناهی موکلینش سخن می گفت و از رفتار غیر منصفانه با موکلین بیچاره و ستم دیده شکوه می کرد. چه موکلینی! قاچاقچیان مواد مخدر، اراذل و اوباش، سیاستمداران فاسد و رشوه خوار، مدیران دغل باز و کلاهبردار کمپانی های بزرگ، آدم هایی که همگی مجرم و گناهکار بودند، آدم هایی که همه مستحق زندان های طولانی و یا حتی حکم اعدام بودند. مارشارفسکی یانکی بود و با یک لهجه ی تو دماغی تهوع آور که متعلق به منطقه ای در غرب میانه بود ، سخن می گفت و با این لحن و لهجه اش تمام کسانی را که در عرض های جغرافیایی جنوبی تری از شهر ممفیس زندگی می کردند، مشمئز می کرد و به ستوه می آورد. ولی هنرپیشه ی خوبی بود. مستقیما به دوربین تلویزیون نگاه می کرد و گلایه سر می داد که: «رفتار پلیس ممفیس با موکل من بی رحمانه و شرم آور است.» جیک چنین اتهاماتی را بار ها از زبان مارشارفسکی شنیده بود. «موکل من کوچکترین تقصیری ندارد. اقامه ی دعوا علیه او ظالمانه و شرم آور

صفحه 338 از 765