نام کتاب: زمانی برای کشتن
احتمالا چوبش را در نفت خوابانده اند، چون بوی نفت می دهد. شاید تا دو ساعت دیگر هم خاموش نشود. آتش نشانی را خبر بکنم؟ » جیک به خیابان نگاه کرد. تمام خانه ها در تاریکی و سکوت فرو رفته بودند. «نه ، نمی خواهم کسی را از خواب بیدار کنم. بگذار بسوزد. ضرری که نمی زند ، اینطور نیست؟ » حیاط شماست. » پراتر از جا تکان نمی خورد، گویی او را در زمین کاشته بودند، دستهایش را در جیب شلوار فرو کرده و شکمش مانند یک طبل از کمربند شلوارش بیرون زده است: « سالهاست که در فورد کانتی از این صلیبها خبری نبوده. تا آنجا که میدانم، آخرین صلیب را در کاراوی آتش زدند، هزار و نهصد و ... » هزار و نهصد و شصت و هفت. » شما ماجرا را به خاطر دارید؟ » «بله. در آن سال به دبیرستان می رفتم. برای تماشای آتش با دوستان به کاراوی رفتیم. » اسم آن کاکاسیاه چه بود؟ » رابینسون. اسم کوچکش را فراموش کرده ام. آن وقتها می گفتند که به خانم "ولما تایر" تجاوز کرده است.» «ا یا موضوع حقیقت داشت؟ » معلوم نشد. ولی هیئت منصفه موضوع را باور کرد و رابینسون را به حبس ابد در زندان پارچمن محکوم نمود. » پراتر با رضایت سری تکان داد. | جیک زیر لب گفت: « می روم کارلا را بیدار کنم. » و کمی بعد همراه همسرش دوباره به ایران آمد. خدای من! چه کسی این کار را کرده ، جیک؟ » «کار کوکلوکس کلان است؟ » پر اتر پاسخ داد: «به احتمال زیاد. من کس دیگری را نمی شناسم که صلیب آتش بزند. نظر شما چیست، جیک؟ » جیک به نشانه ی تایید سری تکان داد.

صفحه 329 از 765