نام کتاب: زمانی برای کشتن
صلیب چوبی کوچکی بود. فقط سه متر طول و یک متر و نیم عرض داشت و دقیقا در قسمت بارگیری یک وانت جا می گرفت. در مراسم آیینی، از صلیبهای خیلی بزرگتری استفاده می کردند، اما این صلیب های کوچک برای عملیات شبانه در منطق مسکونی مناسبتر بودند. تولید کنندگان این صلیب ها معتقد بودند که مدتهاست از این فرآورده استفاده لازم و کافی نمی شود. سالها از زمانی که آخرین صلیب سوزان در که متهم به تجاوز به یک زن سفید پوست شده بود. روز دوشنبه، صبح خیلی زود، چند ساعت پیش از برآمدن آفتاب، صلیب را از وانت پیاده کردند و در سوراخی که به تازگی در یک حیاط سبز وسط یک خانه ی زیبا و قدیمی در خیابان آدامز حفر کرده بودند، نشاندند. کسی کبریتی انداخت و شعله های آتش ، صلیب چوبی را در بر گرفت. وانت با سرعت دور شد و چند دقیقه بعد جلوی کیوسک تلفن توقف کرد. مردی از ماشین پیاده شد، گوشی را برداشت و به پلیس تلفن کرد. کمی بعد، معاون کلانتر، مارشال پراتر، ماشین گشت پلیس را به خیابان آدامز هدایت کرد و در آنجا صلیب سوزان را در جلوی خانه ی جیک مشاهد نمود. پراتر ماشین گشت را پشت اتومبیل بریکانس پارک کرد، زنگ به صدا در آمد، به ایوان جلوی خانه رفت و به شعله های آتش خیره شد. ساعت تقریبا سه و نیم صبح بود یک بار دیگر زنگ زد. صلیب چوبی پانزده متر آن طرفتر در آتش می سوخت، صدای جرقههای آتش جا خشک شد و چشمانش گرد گردید. آن دو نفر شانه به شانه ایستادند و آنطور که گویی هیپنوتیزم شده اند، به صلیب سوزان خیره شدند. هر دو به مفهوم و معنای این عملی می اندیشیدند. پر اتر پس از مدتی، در حالی که هنوز به شعله های آتش نگاه می کرد، گفت: «صبح بخیر جیک. » بریگانس با صدای نخراشیده و گرفته ای پرسید: «چه کسی مسئول این کار است؟ » «چه عرض کنم. خودشان را معرفی نکردند. ناشناسی به ما زنگ زد و این موضوع را اطلاع داد. » کی؟ » حدود یک ربع پیش. » نسیمی موهای جیک را آشفته کرد و او با دست به مرتب کردن آن پرداخت. با وجودی که می دانست پر اتر هم درباره ی این صلیب سوزان اطلاع چندانی ندارد، پرسید: «چقدر طول می کشد تا خاموش شود. »

صفحه 328 از 765