جیک سرش را پایین انداخت و به ظرف آب پرندگان نگاه کرد.
کارلا با لحنی نه چندان مطمئن و امیدوار کننده گفت: «پرنده های خوب دیگری گیرت خواهد آمد.»
می دانم.» جیک به باکلی می اندیشید و صدای خنده های تمسخرآمیزش را می شنید. به مشتریان کافه تریا فکر کرد و نزد خود قسم خورد که از آن پس هرگز پایش را به آنجا نگذارد. به خبرنگاران و دوربینهای تلویزیونی اندیشید و احساس دل پیچه کرد. معده اش درد گرفته بود. بعد به لستر فکر کرد که آخرین بارقه ی امید او برای دستیابی مجدد به پرنده ی هیلی بود. کارلا پرسید: «می خواهی صبحانه بخوری؟» |
«نه، متشکرم، گرسنه نیستم.»
از جنبه ی مثبت به قضیه نگاه کن. دیگر لازم نیست از تلفنهای ناشناس وحشت داشته باشیم.»
فکر می کنم بهتر است ماشین چمن زنی را بردارم و چمن ها را کوتاه کنم.»