در را باز کرد و در حالی که بیرون می رفت گفت: «خیلی خب، پس من اخراجم، به همین سادگی!» کارل لی به عکس روزنامه نگاه کرد و ساکت بود.
کارلا پشت میز صبحانه نشسته بود و انتظار می کشید. خبرنگاری از شهر جکسون زنگ زده و سراغ جیک را گرفته بود و ضمنا موضوع مارشارفسکی را به کارلا هم اطلاع داده بود.
سکوت حکمفرما بود. جیک بی آنکه حرفی بزند، فنجان قهوه اش را پر کرد و به ایوان پشتی رفت. جرعه ای قهوه خورد و به بوته های کنار دیوار حیاط خلوت نگاه کرد. معلوم بود از مدتها پیش کسی به آنها رسیدگی نکرده است. نور آفتاب بر چمن سرسبز و بوته های شاداب می تابید، شبنم روی آنها را خشک می کرد و بخار غلیظ و کدری می ساخت که به صورت توده های مه به این سو و آن سو می رفت و به پیراهن جیک می چسبید. باید پرچین را قیچی و چمن را کوتاه می کرد. دمپایی هایش را در آورد و با پای برهنه روی علفها راه رفت و به ظرف آب شکسته ای نگریست که برای رفع عطش پرندگان، پهلوی درخت مورد، یعنی تنها رستنی نسبتا بلند در خانه ی آنها قرار داده بودند.
کارلا به دنبال شوهرش رفت و پشت سر او ایستاد. جیک دست کارلا را گرفت و لبخند زد.
کارلا پرسید: «حالت خوبه؟ »
«بله.»
« پیش کارل لی بودی؟»
«بله.»
«چی گفت؟»
جیک سرش را تکان داد و حرفی نزد.
کارلا زیر لب گفت : «متاسفم.»