لوسین قصد دلداری او را نداشت. بومارشارفسکی را خوب می شناخت و می دانست که مرد بسیار زرنگی است و بر تمام ظرایف کار مسلط می باشد. لوسین، مارشارفسکی را تحسین می کرد. موس جونیور، کارل لی را به دفتر اوزی راهنمایی کرد و در آنجا جیک، روزنامه به دست، منتظر او بود. معاون کلانتر بسرعت از اتاق بیرون رفت و در را بست. هیلی روی مبل کوچک پلاستیکی سیاه رنگی نشست.
جیک روزنامه را روی زانوی کارل لی انداخت و با تندی پرسید: «خب؟ »
هیلی حرفی نزد و بریگانس را ورانداز نمود.
چرا کارل لی؟ چرا؟ »
نیازی نیست به شما توضیحی بدهم، جیک.»
چرا، وظیفه اخلاقی توست که به من توضیح بدهی. تو جرات این را نداشتی که به من زنگ بزنی و تصمیمت را به اطلاع من برسانی. من مجبور شدم موضوع را در روزنامه بخوانم، و حالا از تو توضیح می خواهم.» |
«شما خیلی پول می خواستید، جیک. همه اش راجع به پول حرف می زدید. من اینجا گوشه ی زندان نشسته ام و شما دارید دائما در مورد چیزی نق می زنید که متاسفانه نمی توانم هیچ تغییری در آن ایجاد کنم.» |
«پول! تو که پول کافی برای پرداخت به من هم نداشتی، پس چطور می خواهی حق الوكاله ی مارشارفسکی را فراهم کنی؟»
من حتی یک دلار هم به او نمی دهم.»
منظورت این است که مارشارفسکی مجانی وکالت تو را به عهده گرفته است؟ »
«نه، او حق الوكاله ی خود را از شخص دیگری می گیرد.» |
جیک پرسید: «از کی؟»
کارل لی سرش را تکان داد و گفت: «این پرونده دیگر به شما ارتباطی ندارد، جیک.»