ارتباط تلفنی قطع شد. جیک چند ثانیه ای به گوشی تلفن نگاه کرد و بعد آن را سرجایش گذاشت. از زیر پتو بیرون آمد، چشمانش را مالید و به لوسین در سالهای اخیر هرگز در خانه به او تلفن نکرده بود و نتیجه گرفت که بنابراین باید موضوع مهمی در کار باشد.
قهوه درست کرد، سگ را به بیرون خانه فرستاد و با گرمکن ورزشی به خیابان رفت تا روزنامه های صبح را به خانه بیاورد. به آشپزخانه که برگشت، نوار لاستیکی دور روزنامه ها را باز کرد و صفحات روزنامه را روی میز پهن کرد. در روزنامه شهر جکسون هیچ مطلب قابل توجهی وجود نداشت، در روزنامه شهر توپلو هم چیز مهمی به چشم نمی خورد. تیتر درشت روزنامه «ممفیس پست» به رویدادی در خاورمیانه اختصاص یافته بود، و بالاخره در نیمه تحتانی صفحه اول چشمش به مطلب آشنایی افتاد. در این قسمت عکسی از خود او چاپ شده و تیتری به این مضمون در کنار آن به چشم می خورد: «بریگانس عزل شد.» در این مقاله عکسی از کارل لی و یک عکس از مرد دیگری چاپ شده بود که جیک او را می شناخت و تیتر روزنامه هم او را به این ترتیب معرفی می کرد: «وکیل مدافع جدید: بو مارشافسکی» در مقاله کوتاه روزنامه آمده بود که مارشارفسکی، وکیل سرشناس اهل ممفیس، به عنوان وکیل مدافع کارل لی هیلی، که متهم به قتل دو نفر می باشد؛ منصوب شده است.
جیک نمی توانست موضوع را باور کند. فکر می کرد حتما اشتباهی رخ داده است؛ او که همین دیروز با کارل لی حرف زده بود. دوباره مقاله روزنامه را، این بار آهسته و دقیق، مطالعه کرد. این مقاله کوتاه به جزییات پرداخته و تنها به موفقیتهای بو مارشارفسکی اشاره کرده بود. وکیل سرشناس شهر ممفیس اعلام کرده بود که این پرونده یک چالش بزرگ و جدید در زندگی شغلی وی بشمار می آید و او تمام تلاش خود را برای تبرئه متهم به عمل خواهد آورد و غیره و غیره.
جیک که حال عادی نداشت، با سرعت یک شلوار خاکی رنگ و پیراهنی مناسب آن به تن کرد. کارلا هنوز هم در زیر پتو به خواب رفته بود. جیک تصمیم گرفت فعلا موضوع را به او نگوید. روزنامه را زیر بغل گذاشت و روانه دفتر کارش شد. آن روز صبح از صرف صبحانه در کافه تریا صرف نظر کرد، چون می دانست که به احتمال زیاد دل و مشتریان دائمی کافه به همین زودی از ماوقع مطلع شده اند. روزنامه ای هم روی میز اتل قرار داشت و جیک برای سومین بار در آنجا مقاله را خواند و به عکسها خیره شد.