نام کتاب: زمانی برای کشتن
در طبقه بیستم یکی از ساختمانهای اداری مرکز شهر ممفیسی ، بو مارشارفسکی گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و از خانم منشی پرسید که آیا متن اطلاعیه مطبوعاتی آماده شده است یا خیر. منشی، متن را به او داد و بو با دقت آن را مطالعه کرد. بسیار خوب، متن اشکالی ندارد. ترتیبی بدهید که اطلاعیه هر چه زودتر در اختیار هر دو روزنامه قرار بگیرد. از مسئولین روزنامه خواهش کنید از عکس جدید من استفاده کنند. به فرانک فیلدز سر دبیر روزنامه پست تلفن بزنید و بگویید که اطلاعیه را در صفحه اول شماره فردا چاپ کند. او به من دینی دارد که حالا باید آن را ادا کند.» خانم منشی گفت: «بله آقا. ولی تکلیف ایستگاه های تلویزیونی چه می شود؟ » برای همه آنها یک کپی از اطلاعیه ارسال کنید. فعلا فرصت ندارم، ولی هفته آینده در کلانتون یک مصاحبه مطبوعاتی و تلویزیونی ترتیب خواهم داد.» لوسین ساعت شش و نیم صبح روز شنبه به جیک تلفن زد. کارلا که که خود را کاملا زیر پتو مخفی کرده بود، نسبت به صدای زنگ تلفن هیچ واکنشی نشان نداد. جیک غلتی زد، با دست به جستجو پرداخت و بالاخره گوشی تلفن را پیدا کرد و با صدای خواب آلود گفت: «بله؟ » لوسین پرسید : «به چه کاری مشغولی؟» «صدای زنگ تلفن همین الان مرا از خواب پراند.» روزنامه را خوانده ای؟» ساعت چند است؟» | «برو روزنامه را بیاور و آن را بخوان. بعد از آن هم منتظر تلفنت هستم.»

صفحه 315 از 765