کارل لی فشار اسکناس ها را بر روی سینه خود احساس می کرد. آن همه پول را در نظر مجسم کرد و ناگهان ضربان قلبش شدت گرفت. احساس می کرد اسکناس ها در جیب پیراهنش تکان می خورند. احساس می کرد دوست دارد آن اسکناس بزرگ هزار دلاری را محکم در دست بگیرد و به آن نگاه کند. با خود گفت: «غذا، غذا
برای بچه ها.»
کت در حالی که لبخند می زد، پرسید: «قبوله؟ »
کارل لی برای حصول اطمینان پرسید: «تو می خواهی که من وکیلم را عزل کنم و وکالتم را به وکیل تو بسپارم، درسته؟»
«دقیقا.»
این پول چطور؟»
مال خودته. هر وقت هم بیشتر لازم داشتی، به من اطلاع بده.»
«واقعا که لطف می کنی کت.»
«من آدم خیلی خوبی هستم و دارم به دو تا از دوستانم کمک می کنم، یکی از آنها سالها پیش جان مرا نجات داد و آن دیگری هر دو سال یکبار از محکومیت من جلو گیری می کند و نمی گذارد به زندان بیفتم.»
چرا مارشارفسکی اینقدر به پرونده من علاقه مند است؟»|
به خاطر تبلیغات. تو که می دونی وکلای مدافع چه جور آدمهایی هستند ببین با همین وکیل تازه کار خودت تا حالا چند تا مصاحبه کرده اند. شرکت در این محاکمه کمال آرزوی هر وکیل جزایی است. خب، چه می گویی؟ قبوله؟»
«بله، قبوله.»
کت دستی به شانه کارل لی کوبید و گوشی تلفن اوزی را برداشت: «لطفا یک تلفن راه دور. هزینه به عهده
مخاطب، شماره ????-???-??? من کت براستر هستم و می خواهم با بومارشارفسکی صحبت کنم.»