است ...» کت در حالی که به منظور تاکید بر کلمات، با انگشتانش بشکن می زد ادامه داد: «... تا تو روانه اتاق گاز بشوی. بومارشارفسکی می دونه مشکل کار کجاست و می تونه مشکل را حل کنه.»
کارل لی نمی دانست چه باید بکند. به امید یافتن یک راه حل بینابینی پرسید: «آیا مارشارفسکی حاضر است با وكیل من همکاری کند؟» |
«نه، این غیر ممکن است. بو با هیچکس همکاری نمی کند و نیازی هم به کمک ندارد. وکیل تو اگر بخواهد دخالت کند، فقط مزاحم کار او می شود.»
کارل لی خم شد و به زمین خیره گشت. به هیچ وجه نمی توانست هزار دلار برای حق الزحمه روانپزشک فراهم کند. او نمی دانست اخذ نظر کارشناسی روانپزشکان چه لزومی دارد و در لحظه ارتکاب قتل هم اصلا احساس نکرده بود که دیوانه شده است ولی ظاهرا این نظر کارشناسی در دادگاه نقش تعیین کننده ای داشت. هزار دلار برای یک روانپزشک دست دوم! در حالی که کت می خواست بهترین روانپزشک قابل خرید را به طور مجانی در اختیار او قرار دهد.
زیر لب گفت: « وکیلم حتما خیلی ناراحت می شود.»
احمق نباش پسر، اول از همه به فکر خودت باش و اون پسره را فراموش کن. الان وقت مناسبی برای توجه به احساسات رفیق نیست. او را فراموش کن. حتما یه جوری مشکلش را حل می کنه.»
ولی من به او پول داده ام...»
«چقدر؟» کت به تاینی اشاره ای کرد و دو انگشت اشاره و شستش را به نشانه شمارش پول به هم سایید.
نهصد دلار.»|
دیما
تاینی یک دسته اسکناس از جیبش بیرون آورد. کت نه اسکناس صد دلاری شمرد و در جیب پیراهن کارل لی گذاشت. سپس در حالی که یک اسکناس هزار دلاری به آنها اضافه می کرد، گفت: «این هم برای بچه ها .»