«محاکمه دو هفته طول کشید و سرو صدای زیادی به راه انداخت. اما وكیل من توانست هر دو نفر را از زندان بیاورد. او موفق شد هیئت منصفه را متقاعد کند و آنها هم رای بر تبرئه متهمین دادند.»
فکر می کنم این را در تلویزیون دیده ام.»
حتما دیدی .اون خیلی بارش می شه . همیشه می بره.»
اسمش چیه؟ »
کت دوباره نشست و به دوستش نگاه کرد : «بومارشارفسکی .» کارل لی سری تکان داد و وانمود کرد که این نام برایش آشناست : خب که چی؟»
کت پنج انگشت دستش را که هشت قیراط الماس به آنها آویزان بود، روی زانوی کارل لی گذاشت و گفت : «مارشارفکسی می خواد به تو کمک کنه، رفیق.»
من خودم یک وکیل دارم که نمی تونم حق الوكاله اش را جور کنم. حالا چطور می تونم یک وکیل دیگر هم بگیرم؟ »
تو حتی یک سنت هم لازم نداری. پولش با من. مارشارف کسی از من حقوق ثابت می گیره. اسمش توی فهرست حقوق بگیران من است. پارسال فقط برای اینکه نگذاره با مشکلی روبرو بشوم، صد هزار دلار از من گرفت. تو لازم نیست حتی یک سنت هم حق الوكاله بدهی.»
کارل لی که ناگهان علاقه خاصی به بومارشارفسکی پیدا کرده بود، پرسید: «از کجا مرا می شناسد؟»
او هم روزنامه می خواند و تلویزیون نگاه می کند. خودت که می دانی وکلای مدافع چه جور آدمهایی هستند. دیروز رفته بودم دفترش، دیدم به عکس تو در صفحه اول روزنامه نگاه می کنه. برایش گفتم که ما با هم دوستیم و بو به محض شنیدن این موضوع دیگه دست بردار نبود و اصرار داشت که حتما باید وکالت تو را به عهده بگیره. من به او قول دادم موضوع را با تو در میان بگذارم.»
پس دلیل آمدنت اینه؟»