«میل دارید کارل لی را ببینید؟ »
چرا که نه. به همین سادگی می شود او را دید؟»
بله. الان می آورمش اینجا، اگر که تاینی لطف بکند راه را باز کند .»
تاینی از سر راه کنار رفت و دو دقیقه بعد اوزی و زندانی وارد دفتر شدند. کت، کارل لی را در آغوش کشید و چند لحظه ای با دست به پشت او زد. کارل لی نگاه ملتمسانه ای به اوزی انداخت. کلانتر موضوع را فهمید و از اتاق بیرون رفت. تاینی دوباره در را بست و جلوی آن به کشیک پرداخت. هیلی دو صندلی روبروی هم قرار داد و سپس هر دو روی صندلی نشستند و به گفتگو پرداختند.
اول کت سر صحبت را باز کرد: «من به تو افتخار می کنم رفیق. تو ثابت کردی خیلی مردی. آره واقعا به تو افتخار می کنم. چرا از همان اول نگفتی که تفنگ را برای چی می خواهی؟»
می خواستم مشکلی پیش نیاید.» |
خب چطوری بود؟»
«مثل آنوقتها در ویتنام. با این تفاوت که آن دو نفر نمی توانستند جواب شلیک مرا بدهند.»
خب اینطوری خیلی بهتره»
بار
ب ار
«بله. احتمالا درست می گویی. ولی ای کاش همه این چیزها اصلا اتفاق نمی افتاد.»
نکنه از کاری که کردی پشیمانی؟»
«نه. اگر یک بار دیگر هم این اتفاق می افتاد، باز هم همان کار را می کردم. ولی بیشتر دلم می خواست که آن دو تا مادر بخطا اصلا دست به دخترم نمی زدند. دلم می خواست می توانستم مثل گذشته زندگی کنیم.»
اینجا به تو خیلی سخت می گذره؟»
من به خودم فکر نمی کنم . نگران خانواده ام هستم.»