به آنجا که رسیدند، تاینی در را بست و جلوی در به کشیک پرداخت. ارباب او پشت میز روی صندلی نشست. اوزی به کت گفت: «کوچولو هم می تواند بنشیند.»
«نه کلانتر. او همیشه می ایستد. این جزوه وظایف شغلی اوست.»
یعنی مانند یک سگ پلیس تعلیم دیده است، درست می گویم؟ »
«تقریبا»
عیبی ندارد. خب، گفتید کارل لی دوست شماست؟»
العیا
کت پاهایش را روی هم انداخت و دستش را که مزین به چندین انگشتر الماس بود، روی زانو گذاشت: «ما سالهاست که با هم دوستیم. با هم در ویتنام می جنگیدیم. سال ???? نزدیک شهر دانانگ توی تله افتادیم. یک تیر به سر من اصابت کرد و دو ثانیه بعد هم بنگ! یک تیر خورد به پای کارل لی. بقیه رفقای ما همانجا کشته شدند. اوضاع خیلی خراب بود. کارل لى لنگان لنگان خودش را به من رسانید، مرا روی شانه اش گذاشت، از خط آتش مسلسلهای سنگین گذشت و مرا به یک سنگر که در همان حوالی بود رسانید. هیلی، در حالی که من خودم را به پشتش آویزان کرده بودم، حدود سه کیلومتر سینه خیز رفت و جان مرا نجات داد. کارل لی به خاطر این کارش مدال گرفته. شما این را نمی دانستید؟»
نه »
ولی حقیقت دارد. هر دوی ما دو ماه تمام در بیمارستان سایگون کنار هم بستری بودیم و بعد از آن ما را به آمریکا برگرداندند. دیگه اصلا دلم نمی خواد توی عمرم برگردم ویتنام.»
اوزی با دقت به حرفهای کت گوش می داد.
حالا این دوست من به دردسر افتاده و من می خواهم هر طور شده کمکش کنم.»
مسلسل ام -?? را شما به کارل لی دادید؟ »
یااااا
تاینی زیر لب غرشی کرد، ولی کت لبخندی زد و گفت :نه »