«بله خانم. علت مراجعه من آقای هیلی است که از چند روز پیش میهمان این هتل خوشگل شماست.»
کلانتر نام براستر را که شنید از دفترش بیرون آمد و به این میهمان مشهور و بدنام خوشامد گفت: «من کلانتر اوزی والز هستم.» دست یکدیگر را فشردند. مرد محافظ، مانند یک مجسمه بی حرکت و ساکت سر جایش ایستاده بود.
از آشنایی با شما خوشحالم کلانتر. من کت براستر هستم.اهل ممفیس.»
«بله، شما را می شناسم. در تلویزیون خبرهای زیادی در مورد شما پخش می شود. برای چه کاری به اینجا آمده اید؟ »
«خب، یکی از دوستانم به دردسر افتاده؛ منظورم کارل لی هیلی است. می خواهم کمکش بکنم.»
اوزی به محافظ براستر نگاهی کرد و گفت: «بسیار خوب، این آقایی که همراه شماست چطور؟» والز یک متر و نود سانت قد داشت ، ولی با این حال، حداقل ده سانتیمتر از این گوریل ترسناک کوچکتر بود. تخمین زد که وزن این مرد دست کم یکصد و پنجاه کیلو است و به نظر می رسید که قسمت بزرگی از گوشتهای بدن او در بازوانش جمع شده است.|
کت گفت: «نام او تاینی تام است، ولی ما فقط تاینی صدایش می کنیم.»
متوجهم.»
یه جور محافظ یا بادی گارد است.»
اسلحه که ندارد؟ »
«نه کلانتر، این کوچو لو احتیاجی به اسلحه ندارد.»
«خیلی خب، لطفا همراه من به دفتر زندان بیایید.»