نام کتاب: زمانی برای کشتن
منصفه او را بیگناه تشخیص خواهد داد و به آغوش خانواده اش باز خواهد گرداند. فکر می کرد که مشکلی پیش نخواهد آمد. درست مثل مورد لستر. اما اکنون می دید ماجرا به آن سادگی که فکر می کرد نیست. سیستم علیه او توطئه چیده بود، حاضر نبود او را از زندان آزاد کند و به خانه برگرداند. برعکس، سیستم قصد جان او را کرده بود و می خواست او را به اتاق گاز بفرستد و بچه هایش را یتیم کند. سیستم تصمیم گرفته بود او را به خاطر کاری که او مجبور به انجام آن بود و راه گریزی از آن نداشت، مجازات کند، و اکنون تنها متحد او در این اوضاع هم، درخواستهایی مطرح می کرد که او به هیچگونه قادر به تامین آنها نبود. وکیل مدافعش از او غیر ممکن را طلب می کرد. | جیک که کارل لی او را دوست خود می دانست، خشمگین بود و فریاد می زد. جیک در حالی که به طرف در خروجی می رفت فریاد زد: «پول را فراهم کن، از برادرها و خواهرها، از خانواده گوان، از دوستها و آشنایان، از کلیسا یا از هر جای دیگر، هر طور شده پول را جور کن. آنهم خیلی زود!» بریگانس در را محکم پشت سرش بست و به دفتر بازگشت. سومین نفری که در آن روز برای ملاقات با کارل لی به زندان آمد، حدود ظهر در یک لیموزین مشکی و بزرگ با نمره ایالت تنسی و با راننده و محافظ وارد کلانتون شد. لیمو زین غریبه در پارکینگ کوچک مقابل زندان جای سه اتومبیل معمولی را اشغال کرد. یک محافظ غول پیکر سیاهپوست از پشت فرمان پیاده شد و در را برای اربابش باز کرد. ارباب و محافظ از پیاده رو وارد زندان شدند. خانم منشی از پشت میز ماشین تحریر سری بلند کرد و با کنجکاوی لبخندی زد : «صبح بخیر .» مردی که جثه اش کوچکتر از آن دیگری بود و چشم بند سیاهی بسته بود گفت: « صبح بخیر. اسم من کت براستر است و مایلم کلانتر والز را ملاقات کنم.» ممکن است علت درخواست ملاقات را بیان کنید.»

صفحه 305 از 765