کارل لی پاسخ داد: «من از کجا بدانم؟»
هزار دلار . بله یکهزار دلار، آنهم حداقل. حالا تو از کجا می توانی هزار دلار فراهم کنی؟»
«من هر چه پول داشتم به شما دادم، به اضافه سند زمین...»
می)
که اصلا به درد نمی خورد. چرا به درد نمی خورد؟ چون هیچکس حاضر نیست زمین تو را بخرد، و چون نمی شود آن را بفروشم، پس سند آن یک کاغذ بی ارزش بیش نیست. ما به پول نقد احتیاج داریم، کارل لی. برای
پرداخت به روانشناس .»
«چرا؟»
جیک با بی حوصلگی سئوال هیلی را تکرار کرد: «چرا؟ چون می خواهم تو را از اعدام در اتاق گاز نجات بدهم وخوب می دانی که فاصله اتاق گاز تا اینجا فقط صد و پنجاه کیلومتر است .
من باید هئیت منصفه را متقاعد کنم که تو در لحظه ارتکاب جرم دچار جنون آنی شده بودی .
من یا تو که نمی توانیم این ادعا را همین طوری و بدون مدرک مطرح کنیم. ما نیاز به یک متخصص داریم که تائید کند تو در آن لحظه حاکم بر مشاعر خود نبوده ای. ما به یک روانپزشک احتیاج داریم و دکترها هم مجانی کار نمی کنند ، فهمیدی؟» |
کارل لی آرنجهایش را روی زانو گذاشت و به عنکبوتی خیره شد که روی موکت گرد گرفته کف دفتر راه می رفت. بعد از دوازده روز زندان و دو بار حضور در دادگاه، دیگر حوصله اش از دادگستری و سیستم قضایی بکلی سر رفته بود. به ساعتها و دقایقی پیش از قتل آن دو نفر فکر کرد. در آن لحظات چه افکاری از مغزش می گذشت؟ شک نداشت و مطمئن بود که آن دو جانی مستحق مرگ بودند و از کشتن آنها احساس پشیمانی نمی کرد. ولی آیا به زندان هم فکر کرده بود؟ به فقر و تنگدستی خانواده اش، به وکیل و روانپزشک و چیزهایی از این قبیل فکر کرده بود؟ شاید، اما خیلی کوتاه و گذارا. فکر می کرد که این مشکلات و مصائب را باید موقتا تحمل کند و منتظر بماند تا روز آزادی اش فرا رسد. فکر می کرد که علیه او اقامه دعوا می شود، اما هیئت